<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خط به خط</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 20 Oct 2009 20:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برگزیدگان کتاب سال سلام بچه ها و پوپک 1388 </title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم امروز سه شنبه از برگزيدگان دوازدهمين جشنواره كتاب كودك و نوجوان با اهداي جايزه ،لوح و تنديس ويژه تقدير كرد.&lt;BR&gt;به گزارش ايرنا در اين مراسم كه در ساختمان برنامه ريزي و پژوهش وزارت آموزش و پرورش برگزار شد برگزيدگان آثار ويژه در بخش داستان تاليفي و ترجمه ،داستان تاليفي نوجوان ،داستان ترجمه نوجوان ،داستان تاليفي كودك ، داستان ترجمه كودك، تاليف خردسال و ... مورد تجليل قرار گرفتند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اسامي برگزيدگان جشنواره كتاب كودك و نوجوان در بخش‌هاي ياد شده به شرح زير است:&lt;BR&gt;الف:...&lt;BR&gt;ب: بخش داستان تاليفي و ترجمه &lt;BR&gt;گروه داوران داستان تاليفي و ترجمه در زمينه نوجوان، كودك و خردسال ‪۴۷۲‬ اثر را مورد ارزيابي قرار دادند كه ‪ ۱۴۵‬اثر به مرحله دوم يا پاياني راه يافت كه از ميان اين آثار ‪ ۱۷‬اثر حائز رتبه دوم و تنها يك اثر حائز رتبه ي اول جشنواره برگزيده شد كه بدين قرارند: &lt;BR&gt;‪*‬داستان تاليفي نوجوان &lt;BR&gt;‪ .۱‬لوح تقدير به همراه جايزه و تنديس جشنواره به كتاب - طبقه هفتم غربي&gt; از انتشارات افق به خاطر نثر داستاني مناسب و ارائه ارتباط بين دو نسل به آقاي جمشيد خانيان اهداء گرديد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;‪ .۲‬لوح تقدير به همراه جايزه و تنديس جشنواره به كتاب- زود برمي گرديم&gt; از كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به خاطر نثر مستحكم و تاثيرگذار و بيان ارتباط صميمي انسان در پشت جبهه به آقاي علي اصغر عزتي پاك اهداء گرديد...‌&lt;BR&gt;تفصيل خبر در: &lt;A href=&quot;http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-234/8807276404181626.htm&quot; target=_blank&gt;ايرنا&lt;/A&gt;. &lt;A href=&quot;http://www.iribnews.ir/VmkNews.aspx?ID=V577885&quot; target=_blank&gt;واحد مركزي خبر&lt;/A&gt;. &lt;A href=&quot;http://www.salambacheha.com/Articles.aspx?ID=461&quot; target=_blank&gt;سلام‌بچه‌ها&lt;/A&gt;. &lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=968483&quot; target=_blank&gt;خبرگزاري مهر&lt;/A&gt; و شكيل‌تر و جمع و جورتر در: &lt;A href=&quot;http://ibna.ir/vdcgq79n.ak9xq4prra.html&quot; target=_blank&gt;ايبنا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 20:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بخند؛ ديوانه از ديوانگي‌اش بي‌خبر است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 14:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکار</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اي شكارچي سنجاقك&lt;BR&gt;امروز او چقدر پرواز كرده بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چيو-ني‌&lt;BR&gt;(نور ماه بر درختان كاج. ترجمه‌ي نيكي كريمي)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 10:14:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> نقد داستان بلند &quot;زود برمي‌گرديم&quot; در اردبيل</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt;به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) اين نشست، با حضور محمود مهدوي، رضا كاظمي و محمدرضا فريدي، به عنوان منتقد برپا خواهد شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كتاب &quot;زود برمي‌گرديم&quot;، در قالب يك داستان بلند و مخصوص گروه سني نوجوان تدوين و توسط انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر شده است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين اثر، درباره دختري است كه به دليل بمباران زادگاهش، به شهر ديگري كوچ مي‌كند، اما با وجود ترس از جنگ، تمايل زيادي براي بازگشت به خانه دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نهمين جلسه از سلسله نشست‌هاي نقد بررسي كتاب و داستان‌هاي بلند دفاع‌مقدس، ساعت 17 روز 25 مرداد ماه در تالار سخن حوزه هنري شهر اردبيل آغاز خواهد شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين جلسات ادبي، با مشاركت انجمن شعر و ادب اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي استان اردبيل برگزار مي‌شوند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;اصل خبر در: &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdcd5x0o.yt09k6a22y.html&quot; target=_blank&gt;ايبنا(خبرگزاري كتاب ايران)&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;تذكر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: دوستان عزيز، لطفاً به هيچ وجه خلاصه‌ي درج شده در اين گزارش را خلاصه‌ي داستان &quot;زود برمي‌گرديم&quot; تلقي نكنيد! ظاهراً خبرنگار محترم وقتي داشته اين گزارش را به قول خودش &quot;تدوين&quot; مي‌كرده، در حال و هواي كتاب ديگري بوده است. اين گزارش، از اين حيث، شبيه گزارشي است كه چند ماه قبل در خبرگزاري &lt;A href=&quot;http://vadastan.blogfa.com/8707.aspx&quot; target=_blank&gt;ايرنا&lt;/A&gt; نوشته شد. تقريباً ديگر براي همگان روشن شده است كه گزارش‌هاي خبرنگاران حوزه‌ي كتاب در ايران، گزارش‌هايي فضايي و تخيلي است. به نظر من اين خانم‌ها و آقايان، خودشان يك پا نويسنده هستند با تخيل بسيار قوي. اميدوارم آنان اين استعداد را قدر بدانند و از اين پس داستان‌هاي‌شان را به نام خودشان منتشر كنند!&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 12:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشخندِ گهربارِ آفتاب</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>اي بس كه تازيانه‌ي خونين برق و باد&lt;BR&gt;پيچيده دردناك&lt;BR&gt;بر گُرده‌ي زمين؛&lt;BR&gt;اي بس كه سيل كف به لب آورده‌ي عبوس&lt;BR&gt;جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين&lt;BR&gt;زان‌گونه مرگ‌بار كه پنداشتي، دريغ&lt;BR&gt;ديگر زمين هميشه تهي مانده از حيات،&lt;BR&gt;اما، زمين هميشه همان‌گونه سخت‌پشت&lt;BR&gt;بيرون كشيده تن&lt;BR&gt;از زير هر بلا،&lt;BR&gt;و آغوش باز كرده به لبخند آفتاب&lt;BR&gt;زرّين و پرسخاوت و سرسبز و دل‌گشا... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار چون زمين&lt;BR&gt;من بگذرانم اين شبِ طوفان گرفته را،&lt;BR&gt;آن‌گه به نوشخندِ گهربارِ آفتاب&lt;BR&gt;پيش تو گسترم همه گنجِ نهفته را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ه.ا.سايه&lt;BR&gt;(آينه در آينه)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 11:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آيا به همين سادگي تبرئه شد؟</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزنامه‌ي &lt;A href=&quot;http://www.roozna.com/&quot; target=_blank&gt;اعتماد ملي&lt;/A&gt; در روز سه شنبه ۲۵ فروردين ۱۳۸۸، در صفحه‌ي 17 شماره‌ي 893 (متاسفانه اين شماره در سايت روزنامه موجود نيست)، در حاشيه‌ي پاسخ «ده‌نمكي» به ادعايي مبني بر سرقت ادبي اخراجي‌ها، ستون كوتاهي را هم به ماجراي سال گذشته‌ي من و ميركريمي اختصاص داده است. من ابتدا كل اين مطلب كوتاه را در اين‌جا مي‌آورم و بعد مي‌گويم چه اتفاقي افتاد كه شكايت نكردم و پي كار را نگرفتم. &lt;BR&gt;ابتدا مطلب «اعتماد ملي» كه ظاهراً به قلم «عليرضا كيواني‌نژاد» است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; به همين سادگي تبرئه شد!&lt;BR&gt;«به همين سادگي» كه اكران شد، نويسنده‌اي رضا ميركريمي، كارگردان فيلم را، متهم كرد كه از داستان او استفاده كرده بي‌آن‌كه ذكر منبع كرده باشد. ميركريمي البته در پاسخ به ادعاي علي‌اصغر عزتي پاك، نويسنده‌‌ي كتاب (منظورش احتمالاً داستان است) «پرده‌ي قرمز» گفت: «ادعاهايي كه نويسنده‌ي قصه‌ي پرده‌ي قرمز در مورد استفاده‌ي ما از قصه‌ي وي مطرح كرده، فقط موجب آشنايي من با وي از طريق خبرها شده و من به اين فرد مي‌گويم گرچه از آشنايي با ايشان خوشحال هستم اما به علت وقت كم و تعداد زياد كتاب‌ها و فيلم‌نامه‌هايي كه در نوبت مطالعه دارم، قول نمي‌دهم به اين زودي‌ها بتوانم كتابش را بخوانم.» شادمهر راستين نويسنده‌ي فيلم‌نامه هم گفته بود: «من از اين قضيه هيچ اطلاعي ندارم و اين موضوع را تازه از زبان شما مي‌شنوم. با اين وجود اگر هم كسي ادعايي در اين زمينه دارد يا شكايتي از من دارد، بايد اين موضوع را به جاي رسانه‌اي كردن، به «خانه‌ي سينما» ارجاع دهد تا شوراي داوري خانه‌ي سينما به اين موضوع رسيدگي كند» اين مسأله ديگر از سوي نويسنده‌ي ياد شده دنبال نشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما چه اتفاقي افتاد كه من از دنبال كردن مسأله منصرف شدم؟ فكر مي‌كنم بهتر است مطلبي را كه سال گذشته، پس از تصميم به عدم پي‌گيري ماجرا، به همان پست «&lt;A href=&quot;http://vadastan.blogfa.com/8702.aspx&quot; target=_blank&gt;و به همين سادگي&lt;/A&gt;!» اضافه كردم، در اين‌جا بياورم تا اصل ماجرا روشن شود. (اين مطلب به دليل اين‌كه پس از فروكش كردن تب ماجرا به آن پست اضافه شد، كم‌تر ديده شد):&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; به خاطر &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8702070586&quot; target=_blank&gt;اين رفتار غير اخلاقي و متكبرانه&lt;/A&gt;‌ي كارگردان فيلم سينمايي &quot;به همين سادگي&quot; و اين‌كه در شأن خود نمي‌ديدم با چنين آدمي رويارو شوم، از پي‌گيري شكايت خود منصرف شدم. اميدوارم روزي روزگاري برسد، در اين ملك، كه آدم‌هاي مشهور در برابر ادعاهاي به حق ناچار به پاسخ‌گويي باشند نه ُدرافشاني‌هايي از اين دست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با اين توضيح به نظرم همه‌چيز روشن است؛ حال حضرات هر جور كه دوست دارند مي‌توانند درباره‌ي اين ماجرا حكم كنند؛ خواه تبرئه باشد خواه هر چيز ديگر! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;بازنگري يك دعواي قديمي:&lt;A href=&quot;http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?8119&quot; target=_blank&gt;روزنامه‌ي كارگزاران&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;به همين قرمزي: &lt;A href=&quot;http://www.louh.com/mansoorat/1881/index.aspx&quot; target=_blank&gt;سايت لوح&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;شكايت كنيد تا مشهور شويد!: &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=99804&quot; target=_blank&gt;دنياي اقتصاد&lt;/A&gt; &lt;BR&gt;كلامي با رضاميركريمي: &lt;A href=&quot;http://imayan.blogsky.com/1387/02/09/post-496/&quot; target=_blank&gt;ايمايان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;I&gt;&lt;SUB&gt; &lt;/SUB&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 19:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگزیدگان سیزدهمین جشنواره كتاب کودک و نوجوان مشخص شدند</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سيزدهمين جشنواره كتاب كودك و نوجوان، عصر روز ۲۴ اسفند ۱۳۸۷، در سالن الغدير مركز آفرينش‌هاي فرهنگي - هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به پايان رسيد. در اين جشنواره دو كتاب به عنوان آثار برگزيده در بخش داستان تأليفي نوجوانان معرفي شدند: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;داستان تالیفی نوجوان&lt;/STRONG&gt;: حسین فتاحی، داود غفارزادگان ، علیرضا حافظی و محمدرضا بایرامی داوران این بخش، لوح زرین جشواره را به خاطر قالب تازه داستان نویسی به حمیدرضا شاه آبادی برای کتاب &quot;لالایی برای دختر مرده&quot; اهدا کردند. همچنین داوران دیپلم افتخار این بخش را به خاطر نثر شیوا و فصل بندی مناسب و کشش داستانی، به علی اصغر عزتی پاک به خاطر کتاب &quot;زود بر می گردیم&quot; اهدا کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفصيل خبر در: &lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=849277&quot; target=_blank&gt;فارس&lt;/A&gt;(&lt;FONT size=1&gt;غلط غلوط زياد دارد؛ نمونه‌اش اصل همين بخش داستان تاليفي نوجوانان&lt;/FONT&gt;) و &lt;A href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1306419&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;ايسنا&lt;/A&gt;(&lt;FONT size=1&gt;بدون غلط&lt;/FONT&gt;)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفيد و سياه </title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  چند تا آدم بوديم ما دراز؛ چند تا لاغر، تركه‌اي؛ چند تا كه پا به هرجا مي‌گذاشتيم، اولش اوضاع به هم مي‌ريخت! راه مي‌رفتيم، ملت با چشم‌هاي گشاد نگاه‌مان مي‌كردند؛ مي‌ايستاديم، سرهاشان را بالا مي‌گرفتند و نچ‌نچ مي‌كردندكه اووه! لِنگ داشتيم تا شانه‌ي ديگران. دست داشتيم، قد پاهاي آن‌ها. ما اين‌چيزها را داشتيم اما خودمان خيلي در قيد اين حرف‌ها نبوديم؛ ما كارمان را مي‌كرديم و سرمان گرم زندگي‌مان بود. اين‌ها حرف‌هاي آدم‌هايي بود كه هر روز از كنارشان رد مي‌شديم و آن‌ها اما كم‌تر به قد و قواره‌ي ما عادت مي‌كردند و گاهي هم حرف روزنامه‌ها كه اگر چه خيلي زياد نبود اما بود. بعضي چيزها هم بود كه البته ما خودمان رعايت مي‌كرديم. مثلاً اين‌كه اگر مي‌خواستيم با كسي حرف بزنيم، ازش فاصله مي‌گرفتيم تا بيچاره ناچار نشود در تمام طول گفت و گو سرش را رو به آسمان بگيرد. اوايل كه هنوز به اين مشكل آن‌ها پي نبرده بوديم، وسط صحبت‌ها، يك دفعه گردن خودمان هم درد مي‌گرفت. تا اين‌كه بلاخره يك روز يكي‌مان گفت: عجب هالوهايي هستيم ما؛ خب چرا يه خرده نمي‌ريم عقب‌تر تا گردن اين بدبخت نشكنه!&lt;BR&gt;آن بدبخت داشت ما را اجير مي‌كرد براي چيدن سيب. اولش گفتيم ما كارمان اين چيزها نيست؛ ما عشق‌مان اين است كه راه بيفتيم تو خيابان‌ها و مجالس جشن و عزا پيدا كنيم و بشيم مهمانش و بنا بر حال و هواي مهماني، بگريانيم يا بخندانيم. گفتيم كار ما فقط حرف زدن و گرياندن و خنداندن و اين حرف‌هاست. آن بدبخت خنديد و گفت: حالا نمي‌شه شما اين‌بار باغ ما را يك جور مجلس فرض كنيد!&lt;BR&gt;چند تايي برگشتيم نگاه چشم‌هاي روشن هم كرديم و همگي در يك لحظه به يك چيز فكر كرديم و بعد گفتيم: نه؛ باغ مجلس نيست اما باهات مي‌آييم!&lt;BR&gt;گفت: دستمزد؟&lt;BR&gt;گفتيم: يك وعده مهمان‌مان كن!&lt;BR&gt;باور نكرد اما جلومان راه افتاد و بردمان سوار عقب وانت سايپاش كرد. گفت: ببخشيد!&lt;BR&gt;گفتيم راحتيم. چند تايي لباس‌هامان را جمع كرديم و گرفتيم نشستيم كف وانت و تا خود باغ كه اندازه‌ي يك شهر بود، دست به ريش‌هامان كشيديم و هيچ حرف نزديم. نگاه‌مان هم در تمام راه به گرد و خاكي بود كه پشت سر وانت بلند مي‌شد و مي‌رفت هوا و بعد كم‌كم در دور دست محو مي‌شد. در باغ باز بود. داخلش پر بود جعبه و زن و بچه و آدم‌ها‌ي مرد صاحب باغ. همه تا ما را ديدند، يا تكيه دادند به جايي و چيزي، يا گرفتند نشستند. ديدار ما هميشه اوضاع را بهم مي‌ريخت؛ گفتيم كه. يك چيز را البته يادمان رفت كه آن اول بگوييم؛ خب چشم‌هاي همه‌‌ي ما رنگي بود. بعضي‌ها سبز، بعضي‌ها آبي. سبزهامان دلنيشين بود و آبي‌هامان قشنگ‌ترين آبي. اين چشم‌ها اما گاهي هم درد سر درست مي‌كردند، منتها مسئله اين بود كه ما هميشه خيلي دير اين را مي‌فمهيديم.&lt;BR&gt;رفتيم ايستاديم كنار خانه‌ي وسط باغ و منتظر مانديم صاحب باغ بيايد و وظيفه‌مان را بگويد. چشم گردانديم درخت‌ها و سيب‌ها را كه قرمز و سبز و زرد بودند و درخشان بودند، ديد زديم. و فكر كرديم كه چه خوب شد آمديم. كم‌كم سر و كله‌ي صاحب باغ كه از وقتي از ماشين پياده شده بود پشت درخت‌ها گم شده بود، پيدا شد. و بعد سر و كله‌ي ديگران هم پيدا شد كه يك‌سره نگاه‌شان به ما بود؛ گاه زير چشمي و گاه مستقيم. نگاه ما ولي هنوز به سيب‌ها بود. صاحب باغ كوچه باغي را نشان‌مان داد و گفت: اين مسير را بريد تا ته. الآن خودمم مي‌آم.&lt;BR&gt;ما بي‌حرف راه افتاديم. رفتيم و رفتيم. يك موقع ديديدم كه او هم آمد با وانتش كه پر از جعبه بود. لباس‌هاي بلندمان را كنديم و با دقت تا زديم و مرتب كذاشتيم يك گوشه. بعد جعبه‌ها را پياده كرديم و شروع كرديم به كندن سيب‌ها. همين‌طور كنار هم بوديم و مي‌كنديم كه يك موقع چند صداي پا شنيديم و بعد صداي پچ پچ و بعد چند دختر كه چادرهاي رنگي سرشان بود و از پشت درخت‌ها داشتند تماشامان مي‌كردند. خودمان را زديم به بي‌خيالي و دوباره مشغول شديم. صداي پاها آرام آرام نزديك‌تر شد با صداهاي ريز ريز خنده‌شان. دخترها جلوتر آمدند و چادرهاشان را انداختند روي شانه‌ها و بعد راست راست نگاه كردند تو چشم‌هاي ما؛ يعني توي همه‌ي چشم‌هاي آبي و سبز. با اين نگاه‌ها همه‌ي ما يك لحظه دست از كار كشيديم. ته دل‌هامان لرزيد و قلب‌هامان فشرده شد. راه افتاديم طرف‌شان تا به‌شان بگوييم با ديدنشان چه اتفاقي براي‌مان افتاده. با اين كار ما آن‌ها دوباره به پچ پچ افتادند و باز هم ريز ريز خنديدند و بعد فرار كردند و در ميان درختان سيب گم شدند. و در اين‌جا بود كه ما براي اولين بار احساس كرديم كمي عوض شديم. عوض شديم با ديدن دخترهايي كه آمده بودند نگذارند ما با خيال راحت سيب بچينيم؛ و نچيديم؛ ديگر نتوانستيم. رفتيم لباس‌هامان را پوشيديم و بدون اين‌كه صاحب باغ را خبر كنيم، از باغ زديم بيرون و پياده راه افتاديم به طرف شهر؛ در حالي كه هنوز قلب‌هامان فشرده مي‌شد. آن روز ديگر سراغ هيچ مجلسي نرفتيم و بي‌خيال تمام آن‌هايي هم شديم كه با ديدن ما از پا مي‌افتادند. تا عصر بي‌خودي شهر را چرخيديم و با خودمان فكر كرديم كه ما از آن‌هاش نيستيم كه با ديدن دخترهاي خوشگل دل‌شان بلرزد. دل ما نبايد بلرزد. ما نمي‌گذاريم كه دل‌هامان بلرزد. آن‌قدر راه رفتيم و آن‌قدر به خودمان سركوفت زديم تا بلاخره احساس كرديم كمي راحت شديم. شب برگشتيم خانه‌هامان و تا فرداش ديگر همه چيز را فراموش كرديم. باز شديم چند تا آدم دراز؛ لاغر و تركه‌اي كه هر جا مي‌رفتيم، اولش اوضاع بهم مي‌ريخت. دوباره افتاديم مجلس پيدا كردن و مهمان شدن و دست كشيدن به ريش‌ها و حرف زدن براي مردمي كه چهارچشمي طوري نگاه‌مان مي‌كردند؛ انگار كه موجوداتي غير زميني هستيم ما. باز نام‌مان رفت توي روزنامه‌ها و گفتند و نوشتند كه اين‌ها براي مردم هستند. و همين چيزها بود كه باعث مي‌شد ما لذت ببريم از زندگي و براي خودمان خوش باشيم. خوشي تا عمق وجودمان رخنه كرده بود و شده بوديم عين چند تكه ابر. سبك شده بوديم و از آن‌جايي هم كه بلند بوديم و بالا، كم‌كم شديم نردبان ملت. هر كدام‌شان هر موقع به جايي و يا چيزي دستش نمي‌رسيد، مي‌آمد سراغ ما و ما هم مثل برق مشكلش را حل مي‌كرديم. حالا ديگر آن‌ها ما را با اين خصوصيت‌ها پذيرفته بودند و قبول كرده بودند كه ما هستيم تا كار و بارشان روبه‌راه شود؛ تا آن‌ها هميشه كساني را داشته باشند كه در لحظات سخت به كمك‌شان دل‌خوش باشند. و اين بود كه روز به روز تعداد كساني كه با ديدن ما اوضاع‌شان به هم مي‌ريخت بيشتر و بيشتر شد و تعداد آن‌هايي كه با زل زدن توي چشم‌هامان بي‌حركت مي‌شدند و مات‌شان مي‌برد، از حد گذشت.&lt;BR&gt;مرد صاحب باغ اما انگار نمي‌خواست دست از سر ما بردارد. چون يك روز اول صبح كه مثل هميشه از خانه‌هامان درآمديم بيرون تا برويم مجلسي پيدا كنيم و كار ملت را راه بيندازيم، سبز شد جلومان و گفت: ها! آقايان اوج بن عنق‌ها؛ ديديد بالاخره باز پيداتان كردم!&lt;BR&gt;ما دو قدم رفتيم عقب‌تر تا آن بدبخت مجبور نشود كه همه‌اش به آسمان نگاه كند. گفتيم: مگه ما گم شده بوديم كه مي‌گي پيدامان كردي؟&lt;BR&gt;گفت: حالا راه بيفتيد كه بارها بالاي درختند.&lt;BR&gt;گفتيم: نه؛ ديگه نمي‌آييم آن‌جا.&lt;BR&gt;آمد جلو و دست‌هامان را گرفت و كشيد و برد انداخت‌مان عقب وانت سايپا و خودش رفت نشست پشت فرمان و تيك آف كرد. چند دقيقه‌ي بعد باز هم توي راه خاكي بوديم و گرد و خاكي كه به هوا مي‌رفت و ما با چشم‌هاي آبي و سبزمان اين گرد و خاك بالا رونده را تماشا مي‌كرديم و دست به ريش‌هاي بلندمان مي‌كشيديم. باز هم در باغ باز بود و باز هم باغ پر از جعبه بود و هنوز هم زن و بچه پخش بودند لابه‌لاي درخت‌هاي سيب. مرد صاحب باغ اين‌بار ديگر ما را همان اول باغ پياده نكرد. بردمان ته يكي از كوچه باغ‌ها، آن‌جايي كه درخت‌ها زير بار سيب‌هاي زرد، قرمز، سبز و درخشان از حال رفته بودند، و گفت: اگه اين‌ها را بچينيد، يك هفته مهمان من مي‌شيد!&lt;BR&gt;ما رنگ‌هاي آبي و سبزمان را دوختيم به هم و تصميم گرفتيم چند روزي را هم اين‌جوري بگذرانيم. و بعد بي‌حرف دوباره لباس‌هاماي بلندمان را كنديم و هر كدام يك جعبه برداشتيم و رفتيم سراغ سيب‌ها، و هنوز هيچ يادمان نيامده بود از فشرده شدن قلب‌ها و لرزيدن دل‌هامان در نوبت قبل. سيب‌ها را جعبه جعبه چيديم و رديف كرديم كنار كوچه‌باغ. آن‌قدر سرگرم كار بوديم و خوش‌مان آمده بود از در مشت فشردن حجم‌هاي زرد و قرمز و سبز و بعد كشيدن‌شان و از شاخه كندن‌شان كه نفهميديم وقت چه‌جور گذشت و كي موقع ناهار شد.&lt;BR&gt;با صداي صاحب باغ دست از كار كشيديم، لباس‌ها را پوشيديم و رفتيم نشستيم عقب وانت و رفتيم براي ناهار. سفره توي يك اتاق بزرگ بود كه جمعيت زن و بچه‌ و آدم‌هاي مرد صاحب باغ نشسته بودند دورش؛ جوري هم نشسته بودند كه آدم دلش مي‌خواست يا بگرياندشان يا بخنداند. ما نگاهي به هم‌ديگر كرديم و رفتيم نشستيم كنار يك گوشه از سفره و دامن لباس‌ها‌مان را جمع كرديم زير پاهامان. سفره پر بود از خوراكي. چند جور خورش بود و چند جور پلو. دست‌هامان كه رفت براي پيش كشيدن غذا، ديديم دست‌هايي بلوري بشقاب‌هامان را پر كردند و دو جور خورش گذاشتند جلومان و بعد از گوشه‌ي چشم‌ها، در صورت‌هاي بلورينشان، نگاه‌مان كردند و خنديدند و رفتند نشستند روبه‌رومان. ما نتوانستيم غذامان را به راحتي بخوريم. قلب‌هامان همه‌اش مي‌كوبيد و لقمه‌ها راحت از گلومان پايين نمي‌رفت. دخترها انگار چند قلو بودند؛ مثل سيب‌هاي هم‌شكلي كه از وسط نصف شده باشند. زيبا بودند و شيرين. و همين‌طور زير چشمي نگاه‌مان مي‌كردند و با غذاشان بازي مي‌كردند.&lt;BR&gt;بعد از ناهار دوباره تصميم گرفتيم از باغ بزنيم بيرون؛ چون ما آدم اين حرف‌ها نبوديم. دل‌هاي آدم‌هايي مثل ما نبايد با اين ديدارها مي‌لرزيد. اين بود كه بعد از رفتن مرد صاحب باغ از كوچه باغ،  راه افتاديم طرف در. با خودمان مي‌گفتيم اصلاً از همان اول اشتباه كرديم آمديم. ما كه يك بار اين‌جا را تجربه كرده بوديم، پس ديگر نبايد اشتباه‌مان را تكرار مي‌كرديم. پس چه خوب كه زودتر اين خبط‌مان را جبران كنيم. ما خواستيم، اما نشد كه جبران شود. مرد صاحب باغ اين‌بار در را بسته بود و با يك قفل قديمي خيال خودش را راحت كرده بود. اول جا خورديم اما زود سبزها و آبي‌ها را دوختيم به هم و تصميم گرفتيم از ديوار بكشيم بالا. اين بود كه لباس‌هاي دست و پاگيرمان را كنديم و چست و سبك رفتيم سمتي كه به نظرمان  به راحتي مي‌شد از ديوار باغ كشيد بالا. هنوز به ديوار نرسيده بوديم كه صداي آشناي صاحب باغ آمد: اين‌بار ديگه نمي‌ذارم در بريد آقايان نردبان‌ها!&lt;BR&gt;نگذاشت؛ و ما ناچار ماندگار شديم و كار به هفته نكشيد كه خيره شدن دخترها به آبي‌ها و سبزها، و لرزش‌هاي دل و تپيدن‌هاي قلب‌ها كار دست‌مان داد؛ آن‌قدر كه احساس كرديم ديگر به كلي عوض شده‌ايم. عوض شديم و شديم دامادهاي خانواده‌ي آقاي صاحب باغ و اصلاً خودمان شديم صاحب باغ.&lt;BR&gt;داماد كه شديم، يك‌باره آدم‌هاي ديگري شديم. درازي و لاغري و تركه‌اي بودن‌مان ديگر خيلي به چشم ملت نمي‌آمد؛ چون مي‌ديدند كه در كنار هر كدام از ما يك دختر معمولي راه مي‌رود و گاهي هم سرش را بلند مي‌كند چيزي مي‌گويد و مي‌خندد. حالا فقط رنگ چشم‌هامان بود كه گاهي آدم‌ها را مبهوت مي‌كرد و براي لحظاتي از خود بي‌خودشان مي‌كرد. و حالا ديگر بيشتر اوقات‌مان را در باغ بوديم و سيب مي‌چيديم و با زن‌هامان و خانواده‌شان روزگار مي‌گذرانديم. آقاي صاحب باغ مي‌گفت: بي‌خودي داشتيد به مردم بيگاري مي‌داديد؛ هميشه چشم‌تان به دست آن‌ها بود و بايد براي يك لقمه نان، تا رخت تن‌شان را هم مي‌شستيد!&lt;BR&gt;البته ما هيچ‌گاه رخت تن هيچ‌كس را نشسته بوديم اما باز با اين حال دانه‌هاي سبز و دانه‌هاي آبي را مي‌دوختيم به هم و از خودمان مي‌پرسيديم يعني ما همه‌ي آن‌ سال‌ها را باخته‌ايم؟ بعدها البته شنيديم كه روزنامه‌ها درباره‌مان چيزهاي زيادي نوشتند؛ آن‌ها نوشتند كه بهتر است ما دوباره برگرديم سراغ همان كارها و همچنان همان آدم‌هايي باشيم كه سابق بوديم. آن‌ها معتقد بودند تمام حسن ما به كارهايي بود كه توي شهر بي‌هيچ چشم‌داشتي انجام مي‌داديم؛ اگر نه حالا چه فرقي هست بين ما و ديگران؟ آن‌ها اين چيزها و خيلي چيزهاي ديگر را مي‌گفتند و مي‌نوشتند ولي ما ديگر عوض شده‌ بوديم. ما آدم‌هاي ديگري شده‌ بوديم. اگرچه آن اوايل خودمان هم خيلي باورمان نمي‌شد؛ نمي‌توانستيم بپذيريم ولي خب، وقتي كه خوب فكر مي‌كرديم مي‌ديديم خدا را شكر ديگر همه چيز داريم. شريك باغ شده‌ايم و براي خودمان زندگي پا به جايي داريم. ساكن باغي هستيم آباد؛ باغي كه قشنگ است و همه چيزش درست است و فقط كساني را مي‌خواهد كه بايستند بالاي سرش و از ميوه‌هاي رنگ به رنگ و درخشانش هزار هزار سود ببرند و خوش باشند. با خودمان مي‌گفتيم زن‌هايي داريم اهل زندگي و شادماني؛ كه هميشه كنارمان هستند. زن‌هايي كه هرگاه نگاه‌شان مي‌كرديم، به خنده‌شان مي‌انداختيم. وقتي مي‌خنديدند، شيريني‌شان بيشتر مي‌شد و بعد مثل چند سيبِ سرخ مي‌شدند و سرشان را مي‌انداختند پايين. گاهي هم بازي‌شان مي‌گرفت؛ دست‌هاشان را مي‌آوردند بالا تا برسانند به شانه‌هاي ما و ما هم كوتاه نمي‌آمديم و مي‌رفتيم روي پنجه‌ها و كفر آن‌ها در مي‌آمد. ما آن‌قدر غرق اين شادي‌ها بوديم كه از بيخ فراموش كرده بوديم اول چند تا آدم بوديم دراز؛ چند تا لاغر؛ تركه‌اي؛ چند تا كه پا به هر كجا مي‌گذاشتيم، اولش اوضاع به هم مي‌ريخت!&lt;BR&gt;سال‌ها بود كه اوضاع‌مان كامل و مرتب بود، به حدي كه ديگر خودمان سيب نمي‌چيديم. ديگر حتي صاحب ماشين هم شده بوديم؛ صبح‌ها بلند مي‌شديم و مي‌آمديم شهر و چند نفر را اجير مي‌كرديم و مي‌برديم به باغ تا جاي ما كار كنند. آن‌ها كار مي‌كردند و ما براي خودمان خوش بوديم. خوش بوديم و بي‌كار. احوال‌مان اين بود تا اين‌كه يك روز بلند شديم رفتيم شهر. آن روز زن‌هامان دو جور لباس خريدند كه بعضي‌هاش سبز بودند و بعضي‌هاش آبي؛ و هر كدام آني را را برداشت كه همرنگ چشم‌هاي مردش بود. روز خوشي بود؛ همه در كنار هم و هركدام‌مان دست در دست زن‌مان، تا خود غروب توي خيابان‌ها و پارك‌ها قدم زديم و حرف زديم و خنديديم و شادي كرديم. روز خوشي بود تا وقتي كه غروب شد و خواستيم راه بيفتيم به طرف باغ. زن‌هان در وسط و مردها در دو طرف در خيابان حركت كرديم. خيابان را بايد پياده مي‌آمديم پائين تا برسيم كنار ماشين‌هامان. هنوز چند قدم بيشتر برنداشته بوديم كه ضربه‌ي سنگيني به شانه‌ي يكي‌مان خورد و بر زمينش كوبيد. فريادش به آسمان رفت و سرش كوبيده شد به موزائيك‌هاي نقش‌دار. به خودش پيچيد و صورتش از درد به هم آمد. همگي جمع شديم دورش و كمكش كرديم تا بلند شود. لباسش را تكانديم و من برگشتم دنبال كسي كه اين تنه‌ي هولناك را زده بود؛ اما از آن‌چه ديدم بهتم برد و تمام تنم خشك شد. سينه‌ام فشرده شد و نفسم به شماره افتاد؛ انگار همه‌ي ما با اين تنه، يك‌باره پرت شده بوديم به يك دنياي ديگر؛ به دنياي آدم‌هايي كه بي‌نهايت شبيه هم بودند و تنومند. آدم‌هايي كه تنها تفاوت‌شان در رنگ چشم‌هاي‌شان بود؛ در رنگ‌هايي سرخ و زرد كه بسيار مي‌درخشيدند و آدم را در خود مي‌شكستند. با سختي دست گذاشتم روي سينه‌ام و آهسته چرخيدم تا دست زنم را بگيرم بلكه بتوانم خودم را از اين مهلكه به درببرم؛ بلكه!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 16:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن‌چه كه زيبا نيست</title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;خلاصه، بهاري ديگر&lt;BR&gt;                 بي‌حضور تو&lt;BR&gt;                           از راه مي‌رسد... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آن‌چه كه زيبا نيست زندگي نيست&lt;BR&gt;روزگار است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي‌خواستم جهان را به قواره‌ي رؤياهايم درآرم&lt;BR&gt;رؤياهايم به قواره‌ي دنيا درآمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;از: &quot;شمس لنگرودي&quot; در &quot;ملاح خيابان‌ها&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 16:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلسه نقد و بررسي كتاب «زود برمي‌گرديم» برگزار شد؛ </title>
<link>http://vadastan.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;روز دوشنبه، جلسه‌ي نقد و بررسي &quot;زود برمي‌گرديم&quot; در محل كتاب‌خانه‌ي &quot;كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان&quot; برگزار شد. گزارش اين جلسه در خبرگزاري &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1223600&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ايسنا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&quot; اين‌گونه آمده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;FONT face=tahoma size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=2&gt;&lt;B&gt;خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران &lt;/B&gt;&lt;BR&gt;سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=textView&gt;&lt;STRONG&gt;نويسنده: اتفاقات اين داستان كم‌ اهميت‌تر از كشته‌شدن آدم‌ها در طي جنگ نيست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView&gt;جلسه نقد و بررسي كتاب «زود برمي‌گرديم» نوشته علي‌اصغر عزتي پاك، عصر ديروز(دوشنبه) در محل كتابخانه تحقيقاتي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم علي‌اصغر عزتي پاك، نويسنده اين اثر در دفاع از اين اثر قلمي خود گفت: ماجراهاي اين داستان در دهه 80 نمي‌توانست اتفاق بيافتد؛ چراكه من تلاش داشتم فضاي داستان در فضاي جنگ پيش رود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;وي گفت: اتفاقي كه در اين داستان مي‌افتد به نظر من اهميتش كم‌تر از كشته‌شدن آدم‌ها در طي جنگ نبوده و نيست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;مهدي يوسفي كه در اين جلسه به عنوان منتقد مهمان حضور داشت، از منظر جامعه‌شناسي به اين اثر نگاه كرد و گفت: اين اثر هم جنگي است و هم در دهه 60 و در فضاي روستايي اتفاق مي‌افتد. شكلي از كيشه در اين‌جا است كه معني مي‌دهد وبه هيچ وجه معني بد از مفهوم كليشه از آن مستفاد نمي‌شود. وقتي به فضاي دهه 60 و قصه‌هايي كه در اين دهه نوشته شده‌است برمي‌گرديم، فضاهاي روستايي در آن‌ها پررنگ هستند؛ چنان‌كه در قبل از انقلاب هم ادبيات ما به سمت ادبيات روستاگرايي پيش مي‌رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;وي با اعتقاد بر اينكه جنگ در اين داستان نقش اصلي را ندارد، در عين حال ادامه داد: جنبه شخصي پرداختن به اين فضا را درك مي كنم؛ اما به لحاظ كلي حرف ديگري دارم و آن اين است كه ادبيات ما روزبه روز شهري‌تر مي‌شود؛ اگر چه كه در دهه 60 روستا و فضاي روستايي در ادبيات ما قالب بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;وي گفت: پرداختن به فضاي دهه 60 و جنگ در دل خود كليشه دارد. فضاي روستايي يك فضاي حاشيه‌اي است كه هيچ‌وقت نتوانسته خودش حرف خودش را بزند. برگشتن به فضاي روستايي در حال و هواي جنگ، بيشتر ما را به سمتي مي‌برد كه نتوانيم به مشكلات روستايي بپردازيم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;وي گفت: زرنگي نويسنده در اين اثر آن است كه بچه‌اي وقايع داستان را توصيف مي‌كند و همين موضوع تفسير رفتارها را غيرالزامي مي‌كند؛ بنابراين رفتارها عمدتا در حد توصيف باقي مي‌ماند. درحالي كه به نظر من يك بچه در سن شخصيت راوي اين داستان، اساسا نمي‌تواند اين رفتارها را ببيند؛ بنابراين توصيف‌هاي راوي منطبق با سن و سال و شرايط‌ش نيست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;به گزارش ايسنا، در ادامه اين نشست مهروش طهوري، از ديگر منتقدان اين جلسه گفت: به نظر من رفتارهاي بچه‌ با برداشت‌هاي او متناقض است؛ بچه‌اي كه اين‌قدرعميق، دقيق و موشكاف و در يك كلام «روانكاو» باشد، چنين رفتارهاي بدي از او سر نمي‌زند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;گفتني است، «زود بر مي گرديم» داستاني رئال است كه ماجري همراهي خواهر معلمي را در فضاي روستايي جهت گردش با پسر نوجواني را نقل مي‌كند كه اين همراهي حوادث غير مترقبه براي آنان رقم مي‌زند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vadastan&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>vadastan</dc:creator>
<guid>http://vadastan.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
