2. تاژ و چوب جادوي هريپاتر!
در اين تبليغ، كه باز هم با ميانجيگري رسانهي معظم ملي به خورد ملت داده ميشود، توليدكنندهي ديگر ايراني كه باور نميكند بشود در اين ملك محصولي توليد كرد كه هشتآنزيم(!) را يكجا داشته باشد، دست به دامان چوب جادوي هري پاتر شده و با توسل به آن، كاري كرده است كارستان. ظاهراً اين توليدكننده نيز ميخواهد به مشتريانش القا كند كه يكوقت گمان نبريد اين "عجايب هشتگانه" خدايناكرده حاصل خلاقيت ما است؛ نخير! اين فنآوري فراتر از حتي خيال جادوگران ايرانزمين است تا چه رسد به توليد كنندگان آن! (حالا بگذريم كه توليدات بنجل همين كشور همسايه، تركيه، كه اينروزها فروشگاههايمان لبريز از آنهاست، 12 آنزيم دارند.)
3. بانك صادرات؛ گنگسترها و ميليونر زاغهنشين در حسرت سپردهي طلا!
4. آقاي هُلمز به دنبال تار مویی است که شامپو سیر پرژک نسلش را منقرض کرده است. (اين يكي شاهكاري تازه است و در حين نگارش اين چند خط روي نموده است اما شاهدي است جدي بر مدعا.)
ملاحظات:
اول: ارتباط اين داستانها با توليدات ملي ما كجاست؟
به نظر من ربطشان در داستانهايي است كه با وساطت رسانههای دیداری چنان فراگير شدهاند كه توليدكنندهاي را در سرزمين پرقصهي ايران ناچار به تعظيم در برابر خود كردهاند. جهانهاي اين داستانها به ياري پخشهاي مكرر، از چنان واقعيت خوشآيندي برخوردار شده است كه توليدكنندهي ما را ناچار ساخته براي جذب مشتري، رخت به اين جهانها بكشد و خود را جزوي از اين رويا جا بزند تا دلپذير جلوه كند و در دل مشتري جا باز كند. دلپذير براي مردمي كه با اين قصهها زندگي ميكنند و در جهان پر افسون آنها نفس ميكشند و قهرمانيها ميكنند. واحيرتا!
دوم: اين داستانهاي "خارجكي" آيا توان آن را دارند جنس "ايراني" را در ايران به اصطلاح ساپورت كنند و برايش بازار درست كنند؟
به نظر من پاسخ اين سوال از فرط روشني تن به بداهت ميزند: نه! آخر كجاي جهان داستاني دالتونها و كابويها، جهان مورد علاقهي مردمان ما ميتواند باشد؟ مشتركات ما مردم ايران با چند دزد سرگردان در صحراهاي بيآب و علف آمريكا چيست و كجاست تا چنگ بيندازيم بر اشياء مورد علاقهي آنان در يك تبليغ تجاري؟ آخر ما كجا، هريپاتر كجا؟ مگر ما چقدر غرق جهان درهمجوش اين داستان بيگانه با ذهن و زبانمان شدهايم كه حالا شيفتهي هر چيز منسوب به آن شويم، و تهيهاش كنيم و بر جگرمان بفشاريم؟ نه، ما دلدادهي اين داستانها نيستيم؛ چه اگر اينگونه میبود، امروزه تيراژ دورهي اين كتابها بايد مثل همان انگليس و آمريكا و كانادا ميليوني ميشد كه بحمدالله نشده!
پس، حالا كه ما آدم دلدادهي اين داستانها نيستيم، چرا توليدكنندهمان ميخواهد محصولاتش را به اين جهانهاي بيگانه منسوب كند؟ به زعم من دلايل اين رويكرد نيز با نگاهي گذرا به وضعيت اين روزهاي فرهنگ و هنر اين سرزمين قابل رصد است. به نظر ميرسد ريشهي اين گرايشهاي تصنعي را اولا بايد در تلاشهاي نفسگير و شبانهروزي رسانهي ملي پيگيري كرد. اين رسانهي معظَم، در طول اين سالها، در اقدامي خيرخواهانه و البته مداوم، مردمان ما را با جهانهاي داستاني خويش غريبه كرده است. ما سالهاست كه قصهي بسيار زيبا و عميق "ماهپيشاني" را فداي داستان ناپخته و بيخود "سيندرلا" كردهايم، و اين داستان بيمصرف و مزخرف را به خورد بچههايمان دادهايم؛ در عوضِ "حسين كرد"، مخاطب دست و پا بستهي خود را مشغول "زورو" و "رابينهود" - باتمام جلوات واقعي و فانتزيشان- كردهايم. و عيارانمان را قرباني كردهايم در پاي عشق به تق و توق اسلحههاي كابويي كه دوئل ميكند! (يادش بخير سريال "روزي روزگاري" كه ايرانيان را شيفتهي خود كرد اما چه سود كه دولت مستجل بود!)
دليل دوم كه به نحوي حاكم بر دليل اول نيز ميتواند باشد، در منگنهي مميزي قرار دادن نويسندگان نوظهوري است كه توانايي خلق آثار درخور براي همميهنانشان را دارند. در اينسالها مميزيهاي سليقهاي و بيحساب و كتاب ادارهي كتاب از يك طرف و فشار روزافزون بازبينان و مصلحتسنجان سيما و سينما از طرف ديگر، چنان فضايي درست كرده كه چشمهي تخيل نويسندههاي بيچاره از بيخ خشكيده است. و محصول چنين خلاقيت ابتري، جز همين آدمهاي لاجون و بيمقدار با داستانهاي آبكي و بيبنيه چه ميتواند باشد؟ چنين آثاري چگونه ميتوانند مخاطب تشنهي تجريبات تازه و نو را راضي كنند؟ كدام مخاطب خشكجاني است كه در داستان به دنبال همان چيزهايي باشد كه زندگي روزمرهاش را شكل دادهاند و روزگار او را ساختهاند؟
و در آن هنگام كه اينگونه سرچشمهی خلاقیت و بروز خيال وطني گلآلوده شود، نتيجه همین میشود که میبینیم! سياست فرهنگياي كه تمام همِّ خود را صرف برخورد و مبارزه با فرهنگ غربي و به خصوص آمريكايي كرده است، يكباره درهايش را دروازه ميكند تا لوك خوششانس به همراه حضرات دالتونها، و هريپاتر و گنگسترها بيخم كردن حتي گردنشان از درگاهش بگذرند و با سینههای پیشانداخته حریف بطلبند. و اين گونه است كه حاصل تقلاي سيسالهمان در عرصهي فرهنگ و هنر متعالي ميشود توجه دادن مصرفكنندگانمان به محصولات داخلي، با داستانهاي آمريكايي!