اي بس كه تازيانهي خونين برق و باد
پيچيده دردناك
بر گُردهي زمين؛
اي بس كه سيل كف به لب آوردهي عبوس
جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين
زانگونه مرگبار كه پنداشتي، دريغ
ديگر زمين هميشه تهي مانده از حيات،
اما، زمين هميشه همانگونه سختپشت
بيرون كشيده تن
از زير هر بلا،
و آغوش باز كرده به لبخند آفتاب
زرّين و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا...
بگذار چون زمين
من بگذرانم اين شبِ طوفان گرفته را،
آنگه به نوشخندِ گهربارِ آفتاب
پيش تو گسترم همه گنجِ نهفته را...
ه.ا.سايه
(آينه در آينه)
+
نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت توسط
|