
اگر قرار باشد هر كس چيزي از محضر اساتيدي كه ميبيند به يادگار داشته باشد، من هم اصطلاح «غناي واژگاني» را براي اولين بار از زبان «نادر ابراهيمي» شنيدم. او اصرار داشت كه نويسنده بايد با مطالعهي بسيار، دايرهي واژگاني خود را وسعت دهد تا در هنگام نوشتن دچار لكنت نشود. توصيه ميكرد به مطالعهي فراگير در زمينههاي مختلف؛ چيزي كه بعدها در مصاحبهي يكي از روزنامهها با «گلي ترقي» نيز ديدم. خانم ترقي نيز همچون ابراهيمي اصرار به مطالعه در زمينههاي گوناگون داشت؛ به نحوي كه خود نيز گفته بود گاهي كتابي را كه مثلاً دربارهي نجوم است، همينطوري برميدارم و مطالعه ميكنم تا با واژههاي جديد آشنا شوم.
اين مقدمه را براي اين گفتم كه واقعا ًاغلب نثرهايي كه اينروزها نوشته ميشود، به شدت تهي و آزاردهندهاند. وقتي رماني يا مجموعه داستاني را دست ميگيرم، در همان صفحات آغازين نثري تكراري و ترجمهاي رخ مينمايد و از هرچه داستان و نويسنده است منزجرم ميكند. اين آفت البته وقتي غيرقابل تحمل ميشود كه نويسنده وارد فضايي تقريباً نامانوس و غيرمعمول ميشود. (منظور از فضاي تقريباً نامأنوس و غيرمعمول در اينجا، همانا فضاهاي خارج از آپارتمان و منزل است!) شايد به دليل عادتمان به همين نثرهاي بيمايه باشد كه وقتي به كتابي نظير«سپيده دم ايراني» برميخوريم، ابتدا جا ميخوريم و بعد كه كمي حالمان خوش شد، به خودمان ميگوئيم: بله، نوشتن يعني اين!
بياغراق ميگويم جذابيت عمدهي اين كتاب براي من، نثر رنگين و غيركليشهاي و جاندارش بود. لذت بردم وقتي ديدم نويسنده وارد هر فضائي ميشود، كلماتش رنگ آنجا را به خود ميگيرند و حال و هواي همان مكان و همان زمان را دارند. «اميرحسن چهلتن» در اين كتاب ما را به اردوگاه كار اجباري در شوروي ميبرد؛ به محيطهاي نظامي ميبرد؛ به قلب وقايع تاريخي كه سالها از آنها دور شدهايم و حالا ناچاريم براي بازسازياش كلمات و لحن خاص به خدمت بگيريم، ميبرد؛ به صحنهي نمايش؛ به كلاس آموزش رقص؛ به كافه؛ به فضاهاي حزبي؛ سياسي؛ عاطفي؛ به سفرهاي دريائي و دهها جاي دور از هم ميبرد، و در هيچيك از اينجايها ما احساس نميكنيم كه نويسنده الكن شده و نميتواند واژههاي مورد نياز را به خدمت بگيرد. شناخت امكانات زبانياي كه مكانها و زمانها در اختيار ميگذارند و نيز استفادهي بهجا از آنها توسط آقاي چهلتن، رشك برانگيز است. او استادانه از پس اين كار برميآيد!