راز شهرت صادق هدايت

چند روز پيش كه به دنبال كتابي تاريخي كتابفروشيها را ميگشتم، در قفسهي يكي از كتابفروشيها، چشمم افتاد به كتاب «راز شهرت صادق هدايت» نوشتهي آقاي محمدرضا سرشار. از آنجا كه تا كنون تقريباً اكثر كتابهايي را كه دربارهي هدايت چاپ شده را خواندهام ِ و البته عليرغم همهي اين خواندهها هم هيچگاه ارادتي نسبت به اين نويسنده پيدا نكردهام ِ بيدرنگ راز شهرت را جهت كشف راز خريدم. خب، طبق معمول، همين كه از كتابفروشي آمدم بيرون، شروع كردم كتاب را ورق زدن و نگاه به فهرست و مقدمه...كه البته كار به مقدمه نكشيد و از همان فهرست فهميدم كه اين راز شهرت، تناقض زياد دارد. به عنوان مثال توجه كنيد به چند عنوان از «علل و موجبات توجه ويژهي غربيان به صادق هدايت» و «غربزدهگي و نفرت از ايران»: مليتگرايي باستانگرا ـ عرب ستيزي، تلاش براي ترويج فرهنگ ايران باستان، برتر نمايي فرهنگ ايران باستان. و در بخش غربزدهگي: نفرت از سرزمين ايران، نفرت از فرهنگ ايراني، نفرت از موسيقي ايراني، نفرت از زن ايراني، عشق به سرزمين اروپا!
در بخش «عوامل بيروني به شهرت رسانندهي هدايت» نيز نكتهي جالبي وجود دارد و آن ماجراي همدستي دو جبههي متخاصم روزگار هدايت در به شهرت رساندن اوست: الف: بي.بي. سي... ج: حزب توده! و البته د: رژه لسكوي فرانسوي! ‹ و نكتهي جالبتر اينكه همهي اين سازمانها و آدمها، با ستايش از هدايت او را به شهرت رساندهاند!›
نكتهي ديگري كه پس از با حوصله نشستن پاي كتاب و خواندن خط به خط آن برايم روشن شد و متعجبم كرد كه چگونه جناب سرشار مسائلي با اين اهميت را در كتاب خود گنجانده و مانور فرواني هم روي كليت اين بخشها داده، اما متوجه تناقض آشكار كار خود نشده! در اين بخش، بحث بر سر عوامل بيروني به شهرت رسانندهي هدايت است كه از جملهي اين عوامل همانطور كه گذشت «بي.بي.سي» است و «دوستان».
اين تناقضگويي نيازي به شرح ندارد: «...براي نخستين بار بي.بي.سي، راديوي استعمارگر پير كهنهكار ـ بريتانياي كبير ـ در پيِ طرحي سنجيده و حساب شده، هدايتِ در آن زمان كاملاً گمنام، افسرده و بيخواننده را، يك شبه به اوج قلهي شهرت در داخل كشور رساند، اينبار نيز...‹ص10›
بنابراين، هنگامي كه ميبينيم همان غربياني ـ و در رأس آنها، بنگاه سخن پراكني استعماريِ كهنهكارِ ـ كه نخستينبار، به آن طرز مشكوك او ارا از كنج انزوا و گمنامي محض درآوردند...‹ص13›
و تناقض از جايي شروع ميشود كه آقاي سرشار به نوشتههاي م.ف.فرزانه استناد ميكند: «براي اينكه نويسندهي ملي و فارسي زبان ايراني مشهور بشود، بايد از آن ورِ درياها اسمش را ببرند و اين وظيفه را گويندهگان دانا و دوستان سابق خود هدايت انجام دادهاند.» ‹ص156›
و بعد، بلافاصله پس از آوردن نقل قولي از خود هدايت كه به همهي اين بازيها ميخندد و بد وبيراه ميگويد‹157›، ميخوانيم: «همچانكه پيش از اين نيز اشاره شد، چه در معرفي هدايت به روژه لسكوي فرانسوي ـ كه اصليترين معرف هدايت به ادبا و مردم فرانسه، و نيز از اين طريق، ديگر كشورهاي اروپايي بود ـ و چه معرفي هدايت و آثارش از طريق بنگاه سخن پراكني، دوستان اطراف هدايت، بخصوص مجتبي مينوي و مسعود فرزاد، اصليترين نقش را داشتند.» و چند سطر بعد: «تنها گل سرسبد و برگ برندهي آن جمع چهار نفره [گروه ربعه]، صادق هدايت بود. بنابراين عمده مانور گروه نيز، روي او بود. يعني اگر هدايت مطرح ميشد و گل ميكرد و بر سر زبانها ميافتاد، خود به خود، بقيهي اعضا هم ميتوانستند از اين قضيه طرفي ببندند، و از اين نمد براي خود كلاهي درست كنند. تا آنكه در بحبوحهي جنگ جهاني دوم، فرزاد و مينوي به لندن رفتند و سر از بي. بي. سي درآوردند؛ و با هماهنگياي كه بين منافع و مطامعِ درازمدت استعمارگر پير و كهنهكار با اغراض اين دو يار ديرين و همپالكي هدايت پديد آمده بود، بنا را بر اين گذاشتند كه... در داخل كشور بتي بسازند تا در زمان مقتضي، بهرههاي فكري، سياسي و اقتصادي لازم را از او ببرند؛ و كاملاً هم موفق شدند!» و بعد شاهد از فرزانه: «معذالك همين مينوي و مسعود فرزاد هستند كه وقتي مأمور برنامهي فارسي راديو لندن ميشوند، با گفتارهاي خود، نام صادق هدايت و بوف كور او را بر سر زبانها مياندازند.»‹ص160›
و از قول خود هدايت: «اينها [مينوي و فرزاد] خواستند مرا سر زبانها بيندازند تا شخصي بشوم مسئول، نتوانم دست از پا خطا كنم. تهِ دار و دستهشان بيفتم، به همديگر نان قرض بدهيم: جناب استاد فاضل دانشمند! نويسندهي ارجمند!»‹ص161›
‹نكتهي قابل توجه اينكه عليالظاهر طرح برنامههاي صد سالهگي هدايت از سوي بي. بي. سي باعث توجه جناب سرشار به راز شهرت او شده است.›
و درنهايت چند مورد ديگر كه در نوع خود جالب توجهاند:
1. اگر كسي واقعاً سينهچاك هدايت است، ميتواند با خواندن بخشي از اين كتاب با عنوان «علل و موجبات توجه ويژهي غربيان به صادق هدايت»، از تمام افكار و انديشههاي اين آدم به شكل نظاممند مطلع شود و تازه بفهمد كه اين آدم واقعاً چقدر بامزه بوده و چقدر خوش محضر!
2. تكههايي كه استاد در اين كتاب از ميان آثار هدايت انتخاب كرده و نقل كرده، فراوانند. اما به نظر ميرسد دست ايشان در انتخاب اين موارد ـ به دليل وجود سانسور ـ كمي بسته بوده. لذا مثلاً در صفحهي 75 اين كتاب ما نميخوانيم:
الف. اينجا را طهران ناميد كه از «شراباً طهورا» ميآيد و در اثر كثرت استعمال طهران شد. به روايتي حضرت صديقهي طاهره به علت افراط در طهارت، از اين شهر بوده است.
ب. به گيسوي مريم مجدليه كه فاطمهي فيل فيكس آن زمان بود قسم!
ج. حضرت امير مؤمنان و پيشواي متقيان و راه نجات گنهكاران، در خواب بر سلطان محمد خربنده [به جاي «خدابنده»] ظاهر شد و به تركي سره مقداري كلمات قصار [با عرض معذرت] سر قدم رفت و گفت: هالو، از ما بكش و به يك حاجيزاده بند كن!»
(جملات داخل كروشه در اين بند از استاد است. به نظر من اگر خود هدايت بود، از اين شكل كار خيلي هم خوشش ميآمد. و باز به نظر من با نقل شدن اين موارد در كتاب، هدايت خيلي نقد شده است!)
و نيز در ص 77 نميخوانيم:
د. ميهني داريم مثل خلا| ما در او، همچون حسين در كربلا!*
3. در اين ميان، در سه ـ چهار دههي اخير، گاه سازمانهاي شبه فرهنگي غربگرا، كه معمولاً داراي نمايندهگي يكي از نهادهاي فرهنگي بينالمللي‹مانند يونسكو و IBBY› در كشورهاي موطن نويسندهاند، نيز نقشي قابل توجه در معرفي آثار نويسندهگان همسو با خود و غرب، به آن مجامع و كشورهاي غربي داشتهاند و دارند ‹معرفي و ترجمهي برخي از آثار كساني چون هوشنگ مرادي كرماني از سوي «شوراي كتاب كودك» با همين ساز و كار صورت گرفت.» ‹ص 174›
*به سهم خود، از خوانندهگان اين پست، به دليل نقل اين مطالب عذر خواهي ميكنم! و ميدانم كه چاپ آنها در يك كتاب، مجوزي براي اين نقلها نخواهد بود.
بتسي گفت: خوشا به حال صلح كنندهگان؛ زيرا نجات خواهند يافت!
آناكارنينا. ج۱. ص۱۸۰، انتشارات نيلوفر