باب الحمامة المطوّقه‹2›
(بخشي از داستان)
زاغ و آهو گفتند: اگر چه سخن ما فصيح و عبارات ما بليغ است، سنگپشت را هيچ سود ندارد. به حسن عهد آن لايقتر كه حيلهاي انديشي كه متضمن خلاص او باشد، كه گفتهاند شجاع و دلير روز جنگ آزموده گردد، و امين به وقت داد و ستد، و زن و فرزند در ايام فاقه، و دوست و برادر در ايام نوائب.
موش آهو را گفت: حيله آن است كه تو از پيش صياد درآئي و خويشتن را بر گذر او بيفكني، و خود را چون معلولي و مجروحي بدو نمائي؛ و زاغ بر تو نشيند، چنانكه گوئي قصد تو دارد. چندانكه چشم صياد بر تو افتد، لاشك دل در تو بندد. سنگپشت را با رخت بنهد و روي به تو آرد. هرگاه كه نزديك تو آيد، لنگانلنگان از پيش او ميرو؛ اما تعجيل مكن تا طمع او از تو بريده نگردد. ساعتي نيك در آن هوس بپويد و بر اثر، من ميآيم. اميد چنان دارم كه شما هنوز در تكاپوي باشيد، كه من بندهاي سنگپشت را بريده باشم.
چنين كردند و صياد در طلب آهو مانده شد؛ چون باز آمد، سنگپشت را نديد و بندهاي توبره بريده يافت. حيران شد و تفكري كرد؛ اول در بريدن بند آهو، و باز آهو خود را بيمار ساختن و نشستن زاغ بر وي، و بريدنِ بندْ سنگپشت را. بترسيد، و انديشيد كه اين زمين پريان و جادوان باشد؛ زود باز بايد گشت و هيچچيز نشايد طلبيد.