![]()
(بخشي از داستان)
«برهمن» گفت: آوردهاند كه در ناحيت «كشمير»، مرغزاري خوش و نَزِه بود كه از عكس رياحينِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاووس نمودي و در پيش جمال او دم طاووس به پَر زاغ مانستي:
دَرَفشان لاله در وي چون چراغي | و ليك از دود او بر جانش داغي
شقايق بر يكي پاي ايستاده | چو بر شاخ زمرّد جام باده
و در وي شكار بسيار بود، و اختلافِ صيادان آنجا متواتر. زاغي در حوالي آن بر درختي گَشَن خانه داشت. و روزي نشسته بود و چپ و راست مينگريست. ناگاه صيادي را ديد دامي بر گردن، با جامهي درشت و عصائي در مشت، روي بدان درخت نهاد. زاغ بترسيد و با خود گفت كه اين مرد را كاري ميآرد و نتوان دانست كه قصد من دارد يا از آن ديگري. من باري جاي نگاه دارم تا چه كند!
صياد پيش آمد و دام بازكشيد و چينه بينداخت و در كمين بنشست. ساعتي ببود؛ فوجي از كبوتران فرا رسيدند. و مقدم ايشان كبوتري بود كه او را «مطوّقه» ميخواندند؛ و آن كبوتران به متابعت او مباهات مينمودند و در مبايعت و مشايعت او روزگار ميگذاشتند؛ چندانكه دانه بديدند، غافلوار فرود آمدند و جمله در دام بماندند. و مطوقه غمگين شد؛ صياد شاد گشت و گرازان به تك ايستاد تا ايشان را در ضبط آورد.
كبوتران اضطراب ميكردند و هر يك در خلاص خويش ميكوشيدند. مطوقه گفت ياران را جاي مجادله نيست؛ چنان بايد كه همگان استخلاص ياران را مهمتر از آنِ خود شناسيد، و حالي به صواب آن لايقتر كه به طريق تعاون، قوّتي كنيد تا دام را از جاي برگيريم كه رهائي ما در آن است.
كبوتران فرمانبرداري نمودند و دام را به قوت يكديگر بركندند و سر خويش گرفتند؛ صياد در پي ايشان روان، بر اميد آنكه آخر درمانند و بيفتند.
زاغ با خود انديشيد كه بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم كه كار ايشان به كجا خواهد رسيد؛ كه من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود، و از تجارب آن براي دفع حوادث سلاحها توان ساخت. و نيكبخت و هوشيار آن را توان شناخت كه احوال ديگران را آئينهي نمودار حال خويش گرداند.
مطوقه چون ديد كه صياد هنوز در پي ايشان روان است، ياران را گفت: اين ستبرروي در كار ما به جِدّ است و تا از چشم او ناپديد نشويم، دل از ما برنگيرد. طريق صواب آن است كه سوي آبادانيها و درختان رويم تا نظر او از ما منقطع گردد، و نوميد از ما بازگردد كه در اين نزديكي موشي است از دوستان من، او را بگويم تا اين بندهاي ما را ببرد.
كبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند. صياد نوميد بازگشت. و زاغ همچنان بر اثر ايشان برفت تا وجه مخرج ايشان معلوم كند و آنرا ذخيرهي ايام خود سازد. مطوقه با ياران به مسكن موش رسيد. گفت: اينجا فرود آئيد!
كبوتران جمله فرمان او را نگاه داشتند و فرود آمدند. و آن موش «زيرك» نام بود با دَهاء بسيار و خرد تمام؛ گرم و سرد روزگار ديده و خير و شرّ احوال مشاهدت كرده! و در آن موضع از جهت گريزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته، و هر يك از آن د ر ديگري راه برنده، و تيمار آن بر وجه مصلحت و بر قضيت حكمت بداشته!
مطوقه آواز داد. زيرك پرسيد كه كيست؟ نام بگفت؛ بشناخت و به تعجيل تمام بيرون آمد. چون او را در بند بلا بسته ديد، زهاب از ديدگان بگشاد و بر رخسار جويها براند و گفت: اي دوست عزيز و رفبق موافق، تو را در اين رنج كه افكند؟...
در كتابي از قول «هنري ميلر» خواندم: «اگر كتابها ما را به سمت زندگي
سوق ندهند، اگر نتوانند با حرص و ولع زندگي را به ما بنوشانند، پس به چه كار ميآيند؟ ... هنگامي كه كتابي را در دست ميگيريم آرزويمان اين است كه قلباً انساني را ملاقات كنيم؛ با غم و شاديهايي كه خود در زندگيمان جرأت تن دادن بدانها را نداريم زندگي كنيم؛ رؤياهايي را در سر بپرورانيم كه زندگي را شيرينتر و دلپذيرتر ميكنند! ضمناً شايد فلسفهي زندگي را كشف كنيم، همان فلسفهاي كه ما را در مواجهه با مسائل و آزمايشهايي كه زندگي برايمان تدارك ديده، آمادهتر ميكند.»
ميخواهم اين سخنان آقاي ميلر را پيوند بزنم به داستان «رؤياي تبت» نوشتهي «فريبا وفي» و فقدان تحرك در ماجراهاي آن. «رؤياي تبت» را دختري به نام«شعله» براي خواهرش «شيوا»، بعد از عمل جسورانهاي كه از شيوا سر زده، تعريف ميكند. او از عشق آرمانياش ـ مهرداد ـ كه او را ترك كرده ـ البته به اجبار خانواده ـ ميگويد و همينطور از جاويد و شيوا كه عمري شانزده ساله را به پاي آرمانهايشان ريختهاند و حالا ميبنند كه همه را باختهاند. شعله پس از شكست عشقش يك روز در خيابان به «مرد آرام» برميخورد و روابطي خشك و قراردادي را با او آغاز ميكند كه در نهايت كشف ميشود كه «مرد آرم» او را به دليل شباهتش با عشق حقيقياش دوست ميداشته است. (در اينجا ماجرايي كه با خونسردي تمام پيش ميرفت، با اين ضربهي كوچك و كليشهاي به پايان ميرسد.)
اما ميماند ماجراي شيوا و جاويد كه هر كدام به نحوي دست به تلافي ميزنند؛ جاويد با روي آوردن به ثروت اندوزي ـ كه با آموزههاي مرامي خاصش در تضاد است ـ و شيوا با رجوع به عشق واقعياش «صادق»؛ (عمل شيوا به دليل پوشيده ماندن افراطي و همچنين به دليل اختصار محضاش ـ در حد يك پاراگراف ـ كارآيي خود را در داستان از دست داده است) «صادق» در طول ساليان متوالي به دليل مبارزات پردامنهاش ـ كه هميشه هم با شكست قرين بوده ـ نخواسته بود اين عشق را باور كند و يا جدي بگيرد. (باز هم بايد تأكيد كرد كه اين حادثه عليرغم اينكه ظرفيت كافي براي تحمل اين حجم از ماجرا را ندارد، به شدت موجز بيان شده
است.) البته نويسنده در طول داستان سري هم به نسلهاي پيشين ميزند و با پرداختن به ماجراي عشق نامادري جاويد و شكست آن، تاريخچهاي از اين شكستهاي تاريخي به دست ميدهد.
بيان صرف شكستهاي عشقي ـ هر چند مربوط باشد به آدمهاي سياسي ـ آنهم به اين شكل كه فقط گفه شود ـ به دور از هيجانهاي رايج اينگونه داستانها ـ و كمتر به تصوير درآيد، امروزه ديگر كارآيي خود را از دست دادهاند، حداقل در سطح ادبيات جدي. اگر از هينجا برگرديم به مقدمهاي كه آورديم و داستان و رمان را خلق رؤياهايي جمعي بدانيم كه قرار است مردمان در پرتو آنها «قلباً انساني را ملاقات كنند؛ با غم و شاديهايي كه خود در زندگيشان جرأت تن دادن بدانها را ندارند، زندگي كنند؛ رؤياهايي را در سر بپرورانند كه زندگي را شيرينتر و دلپذيرتر ميكنند.» بايد ـ به عنوان يك خواننده ـ اعتراف كنيم كه اين داستان ـ رؤيا، چنين چيزهايي را از ما دريغ كرد. خواندن رماني كه در طول آن خواننده به هيجان در نيايد و به دليل همين هيجان با شخصيتها همراه نشود، طبعاً خاطرهي خوشي براي او محسوب نخواهد شد. به نظر ميرسد تجربهي يك زندگي كسل كننده، آن هم در يك داستان، چندان تجربهي دلچسبي نباشد. شايد ـ همانطور كه در بالا به اشاره گذشت ـ تكيهي بيش از حد نويسنده بر گفتن به جاي نشان دادن باعث اين نقصان آزار دهنده شده است.
براي ورود به بحث ديگري دربارهي «رؤياي تبت» ابتدا يك سطر از صفحهي اول كتاب نقل ميشود: «من لباس محلي بلندي پوشيده بودم و در همان حالت ايستاده مانده بودم مثل عروسكهايي كه...»
در اينداستان مخاطب درون متني راوي، شيوا است كه البته خود در اين صحنه حاضر بوده است. با توجه به اين نكته، جملهي «من لباس محلي بلندي پوشيده بودم و...» نشان از خطاي نويسنده در انتخاب زاويهي ديد مناسب دارد؛ چرا كه راوي در حال افشاي اطلاعاتي است كه طبعاً به درد شيوا نميخورد، پس هدف راوي خوانندهاي است كه البته اين خواننده محملي براي نقل چنين اطلاعاتي در اين بخش نمييابد. با انتخاب زاويهي ديد مناسبتر و يا نقل غير مستقيم، نويسنده به راحتي ميتوانست اين ضعف را جبران كند. (اين اتفاق بارها در طول كتاب رخ داده است.)
فقدان تحرك و سكون حاكم بر روند قصه، از ديگر مواردي است كه در «رؤياي تبت» به شدت آزارنده جلوه ميكند. روايت يكنواخت و زباني كه كمترين توجهي براي بروز و ظهور ظرفيتهايش نشده، پس از چند فصل ـ كه خواننده منتظر است بالأخره اتفاقي كسالتش را برطرف كند ـ در قامت بازدارندههايي ظاهر ميشوند كه غلبه بر آنها ديگر پشتكار يك محقق را ميخواهد نه حوصله شكننده يك خواننده داستان را. به نظر ميرسد كه اصولاً نويسنده در نوشتن اين داستان، وامهايي را كه از ادبيات عامه پسند گرفته بيش از چيزهايي است كه از سعي كرده از ادبيات جدي بگيرد. طرح خطي و ساده، زبان فاقد تشخص، شكستهاي فزاينده در عشق، تيپ سازي به جاي شخصيت پردازي، عدم لايهمندي و... از مشخصههاي داستانهاي عامه پسند هستند كه ما اغلب آنها را در «رؤياي تبت» ميبينيم.
شخصيتهايي نظير جاويد و شيوا و صادق شايد جزو كليشهايترين شخصيتهاي داستان در ايران باشند. شعله، بيشك همان دختري است كه هر روز در داستانهاي به اصطلاح «پاورقي» حاضر ميشود و ماجرايي را از سر ميگذراند.
تمام اين مسائل باعث شده تا قوتهاي كار خانم وفي در نظر نيايند و يا اگر ميآيند به شدت كمرنگ جلوه كنند. زيرا انتظار از نويسندهاي كه به خاطر اولين رمانش بارها تحسين شده، بيش از اين چيزي است كه در كاري نظير «رؤياي تبت» به چشم ميآيد. شكل كلياي كه در نهايت از اين رمان در ذهن ميماند، همانند تصويري است كه نويسنده در ابتدا و انتهاي كار، از شعله ـ از زبان خود شعله ـ إرايه ميكند : «من لباس محلي بلندي پوشيده بودم و در همان حالت ايستاده، مانده بودم، مثل عروسكهايي كه توي شيشه استوانهاي در نمايشگاههاي محلي ميگذارند، با دستهاي باز و نگاههاي مات.»
در پايان يك بار ديگر به گفتههاي هنري ميلر رجوع ميكنيم تا تأكيد كنيم هنگامي كه كتابي را در دست ميگيريم دوست داريم با غم و شاديهايي كه خود در زندگيمان جرأت تن دادن بدانها را نداريم زندگي كنيم! (اگر چه اين حكم مطلق نيست، ولي بيشك زندگياي كه ميخواهد در قامت داستان ظاهر شود، ناگزير از داشتن سرعت و تحرك است.)
*اين يادداشت چند ماه پيش در روزنامهي جام جم چاپ شده، اما به دليل اينكه اينروزها توجه دوبارهاي به اين كتاب شد، در اينجا بازنشر ميشود.
از مفتتح كتاب كليله و دمنه و به زبان «ابن مقفّع»:
و در اثناي آن ـ پادشاهي ـ به سمع او ـ انوشيروان ـ رسانيدند كه در خزائن ملوك هند كتابي است كه به زبان مرغان و بهائم و وحوش و سباع و حشرات، جمع كردهاند و پادشاهان را در سياستِ رعيت و بسط عدل و رأفت، و قمع خصمان و قهر دشمنان، بدان حاجت افتد و آن را عمدهي هر نيكي و سرمايهي هر علم و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حكمت ميشناسند و چنانكه ملوك را از آن فوائد تواند بود، اوساط مردمان را هم منافع حاصل تواند شد. و آن كتاب را «كليله و دمنه» خوانند. آن خسرو عادل، همت بر آن مقصور گردانيد كه آن را ببيند و فرمود كه مردي هنرمندبايد طلبيدن كه زبان پارسي و هندي بداند و اجتهاد او در علم شايع باشد تا او بدين مهم نامزد شود. مدتي دراز بجستند، آخر «برزويه» نام جواني يافتند كه اين معاني در وي جمع بود و در صناعت طب شهرتي داشت. او را پيش خواند و فرمود كه: پس از تأمل بسيار و استخارت و تدبر و مشاورت، تو را به مهمي بزرگ اختيار كرديم؛ چه حال خرد و كفايت و كياست تو معلوم است و حرص تو در طلب علم و كسب هنر مقرّر، و ميگويند كه در هندوستان چنين كتابي است. ميخواهيم كه بدين ديار نقل افتد و ديگر كتب هندوان بدان مضمون گردد. ساخته ببايد شد تا بدين كار بروي و به دقايق حيلت گِرد استخراج آن برآيي و مالي خطير در صحبت تو حمل فرموده ميآيد تا هر نفقه و مؤونت كه بدان حاجت افتد، تكفّل كني و اگر مدت مقام تو دراز شود و به زيادتي حاجت افتد، بازنماي تا ديگر فرستاده آيد كه اگر تمامي خزائن ما در آن مبذول خواهد بود باك نيايد.
و آنگاه مثال داد تا روزي مسعود و طالعي ميمون براي حركت او تعيين كردند. و او بر آن اختيار روان شد و در صحبت او پنجاه صُرّه و در هر صُرّه ده هزار دينار حمل فرمود و به مشايعت او جملهي لشگر و بزرگان برفتند و برزويه با نشاط تمام روي بدين مهم نهاد.