اين مجموعه از عدنان غريفي، توسط انتشارات آهنگ ديگر در سال۱384
در تهران منتشر شده است.
«به خيال اينكه مثل هميشه خواهد پريد، ترمز نكردم و راندم. اما نپريد و من لحظهاي حس كردم كه چرخ جلوِ دوچرخهام از يك برآمدگي بالا رفت و گذشت.
بلافاصله فضاي روبهرو و دور و بر و بالاي سرم پر از پرواًَز و نازپَر شد.»
اينها جملات آغازين اولين داستان مجوعهي مرغ عشق، يعني داستان «كبوترها» هستند. همانطور كه حس ميشود، جملات به قدري نرمند و روان، كه آدم را ناخواسته با خود همراه ميكنند. دست خواننده را ميگيرند و ميكشانند به ميانهي متن و آنگاه او را با ملايمترين شكل درگير ماجرايي بزرگ ميكنند. من البته از اين مجموعه، كه شامل چهار داستان «كبوترها»، «كوسه»، «قبرستان» و «مرغ عشق» است، همين داستان كبوترها را بيشتر از همه پسنديدم؛ كوسه و قبرستان هم خوب بودند اما مرغ عشق چنگي به دل، لااقل به دل من، نزد. در داستان كبوترها، كه باز هم ميگويم لذت زيادي از خواندن آن بردم ـ چيزي كه اين روزها به شدت دنبالش هستم ـ، مردي ايراني كه ساكن يكي از شهرهاي هلند است، بر سر راهش به «كانون»ي كه وظيفهاش دفاع از مهاجرين يا پناهندههاي ايراني يا مسلمان است، يك كبوتر را با دوچرخهاش زير ميگيرد و به نظر خودش كمرش را ميشكند. اين اتفاق باعث ميشود كه راوي سر درد دل را باز كند و كم كم ماجرا بكشد به هويت انساني، ملي و مذهبياش، و بعد از اين طريق به مرور گذشتهي رنگباختهي خودش بپردازد. راوي كه معتقد است «من آدم حساس، تا حد مريضي، هستم، بودم، و اينجا حساستر شدهام،» ديگر اين كبوتري را كه زير گرفته فقط يك كبوتر نميداند، بلكه از اين موضوع استفاده ميكند و جايگاه خودش را در سرزمين ميزبان، با تمام مولفههايش، مورد كنكاش قرار ميدهد. كبوتر كمر شكستهي اول داستان، رفته رفته ميشود نماد راوياي كه تحت سلطهي فرهنگي بيگانه، همهي هويت خود را باخته و در برابر آن كمر خم كرده است. اين فرهنگ كه خويي كوسهوار دارد، با شامهي قوي و قدرت خودترميمي بالا، به هيچ كس و هيچ چيز رحم نميكند.(اين كوسه در داستان دوم، توسط راوي و برادرش به طرز ماهرانهاي در يكي از شهرهاي جنوبي ايران شكار ميشود؛ اما تماشاچيان ترسويي كه اطراف شكارگاه جمع شدهاند، حتي بعد از اينكه جسد كوسه را بارها زير هيجده چرخ له ميكنند، هيچگاه مرگ آن را باور نميكنند؛ همانطور كه هيچگاه به عظمت كاري كه انجام گرفته، پي نميبرند.)
مشكل ديگر رواي با فرزندانش و در مجموع خانوادهاش است كه قدرت كوسه را با تمام وجود باور كرده اما دربارهي مثلاً توان خود ترميمي «كبوتر» - خويشتن خويش - با عصبانيت فرياد ميزنند كه: «چرا گوش نميدي بابا؟ همين حالا گفتم؛ من از كجا بدونم؟ چرا باز ميپرسي؟» و راوي كه: «و من توي دلم باز خواهم گفت كه اي تف به گور پدر جاكش اين نسل ولدالزنا! اي تف به گور خودم كه زندگيام را فداي اين آشغالها كردم... اما، خوب، چه ميشود كرد، بچههايي كه با فرهنگ اينجا بار آمده باشند، آدمهاي به شدت منطقي و بيادبي هستند. عين ماشيناند و عاطفه ندارند و احترام سرشان نميشود.»
در ادامه همچنان اين تقابلها را ميبينيم بين فرهنگ ميزبان و ميهمان، و با دغدغههاي ديگر راوي كه گاهي شكلي روشنفكرانه نيز به خود ميگيرد آشنا ميشويم. اما اگر بخواهيم سخن را دربارهي اين داستان كوتاه كنيم، باز هم بايد به خود داستان رجوع كنيم و آرزوهاي رواي: «كاش كبوتر هم مثل كوسه بود.»
و بعد با نفرتي كه از خودم داشتم و حالا بدتر شده بود گفتم: «...و كوسه مثل كبوتر.»
سر ناصر همچنان پائين بود.
«كاش زخم كوسه خوب نميشد و ميمرد.»
سر ناصر همچنان پائين بود. نميدانم گوش ميداد يا همينطور پائين بود، يا به من و زهرا فكر ميكرد، يا به كمپ نشينهاي ايراني. نميدانم.
«خوب، باشد، نه، كاش زخم همه خوب ميشد؛ هم كوسه، هم كبوتر.»
از جمله كتابهايي كه امسال در نمايشگاه كتاب به محض اينكه ديدم، در خريدنش شك نكردم، «ديلماج» بود از«حميدرضا شاهآبادي.» فكر ميكنم حدود يك هفته پس از نمايشگاه هم دستش گرفتم و خواندم. نويسنده به خوبي از عهدهي كار برآمده بود، بهخصوص در ساختن فضا و زبان خاص عهد مشروطه. براي اينكه بهتر با ماجرا ارتباط برقرار كنم، كتاب را گذاشتم كنار تا يكبار ديگر بخوانمش. اين «يكبار ديگر» آنقدر امروز و فردا شد تا كشيد به اينروزها. (در اين مدت هم البته اين طرف، آنطرف به شكل پراكنده چيزهايي دربارهي كتاب خواندم.)
بعد از براي دومين بار بسته شدن كتاب، وقتي برگشتم در ذهنم مروري بر ماجراها و آدمها بكنم، ديدم برخلاف معمول كه هميشه شخصيتهاي اصلي رمانها هستند كه در ذهنم ميمانند، اينبار خبري از آنها نيست، بلكه اين شخصيتهاي فرعي هستند كه با من ماندهاند و هوش و حواسم را به خود مشغول كردهاند. به دنبال دليل، يك بار ديگر داستان را مرور كردم؛ در اين مرور هم اما «ميرزا شفيعا» ـ يكي از شخصيتهاي فرعي ـ حضور خودش را بيشتر تثبيت كرد؛ «اسفنديار» ـ شخصيت كم حضور و بسيار مؤثر در سرنوشت راوي ـ موجوديت خود را بيش از پيش به رخ كشيد و «زينت» نيز همچنان جذابيتهايش را حفظ كرد. در عوض ولي راوي ـ يوسف ديلماج ـ همچنان برايم بدون چهره باقي ماند و «ملكمخان» چيزي بيش از آنچه در تاريخ دربارهاش خواندهايم، نبود؛ به اين معني كه تبديل به شخصيت داستاني نشد، و پوسته و قالب تاريخياش نشكست. «فروغي» ها هم به همين شكل منتهي باز اوضاع آنها كمي بهتر بود چون خيلي به بطن ماجرا راه پيدا نكرده بودند.
شايد براي روشنتر شدن ماجرا، بد نباشد كه برگرديم به آغاز داستان، جايي كه نويسنده و تدوين كنندهي زندهگي «يوسف ديلماج» ـ خسرو ناصري ـ با ناشرش بر سر داستان بودن يا تاريخ بودن اين كتاب دعوا دارند؛ ناشر معتقد است: «به نظر ميرسد در اين كتاب بيش از آنكه به تحقيق و تفسير تاريخي توجه داشته باشيد، به قصهپردازي و ايجاد جذابيتهاي داستاني توجه داشتهايد.»
خسرو ناصري اما فكر ميكند: « در زندهگي ميرزا يوسف چيزهايي هست كه نميشود آنها را در يك كتاب تاريخي نوشت. چيزهايي كه اگر آنها را بنويسم به روده درازي و سياه كردن بيجهت كاغذ متهم خواهم شد.»
آنچه از دل اين دعوا به عنوان نقطهي اشتراك ناشر و نويسنده بيرون ميآيد، تاكيد بر تاريخي بودن اين متن است. پس، نويسنده ـ در اينجا آقاي شاهآبادي ـ به دليل ترفندي كه به كار بسته، شايد خواسته باشد لوازم اين شكل از كارـ تاريخ نگاري ـ را نيز مراعات كند. اما روشن است كه خواننده اين توجيه را نخواهد پذيرفت. زيرا او در هر حال با يك رمان طرف است و طبيعي است كه از يك رمان، شخصيت به معناي درست كلمه ـ كه همانا شخصيت ساخته شده در دل داستان است ـ را ميخواهد كه با شخصيتهايي كه حاصل كار تاريخ نگاران هستند، تفاوت ماهوي دارد.
نكتهي پاياني ولي تأكيدي دوباره است بر ارزشهاي اين رمان و اينكه به هر حال هيچ اثري خالي از ضعف نيست. معتقدم ديلماج آنقدر نقطهي قوت دارد كه اگر ضعفي هم داشته باشد، بهسختي به چشم خواهد آمد. مثلاً تصاوير درخشان و ماندگاري كه در اين رمان با زباني درخور ساخته شدهاند، در كنار ماجراهايي كه تا كنون فقط شنيده بوديم و در اين رمان ديديم، به راحتي از ذهن خواننده پاك نخواهند شد و به اين زوديها او را رها نخواهند كرد.