تبليغاتX
خط به خط

 

شخصاً از خواندن داستان‌هاي آمريكايي لذت فراوان مي‌برم. اين مسئله البته قبل از اين‌كه به سوژه‌هاي اين داستان‌ها و توانائي نويسندگان‌شان در قصه‌گويي مربوط باشد، با تسلط آن‌ها بر جهان داستاني‌شان ارتباط دارد. به نظرم آنان در جهاني كه خلق مي‌كنند، با چشم‌هاي باز و سر بالا حركت مي‌كنند. تقريباَ بر تمامي زوايا و زمينه‌ي كار خود مسلطند و از همه‌ي ظرفيت‌هاي ديده و ناديده‌ي آن استفاده مي‌كنند. در كنار اين‌ها، البته هيچ‌گاه از كشف‌هاي جديد در همين جهان مخلوق خود غافل نيستند و تلاششان براي اقناع خواننده‌ي اثر با پيش‌كش كردن تجربه‌هاي جديد به آن‌ها، ستودني است. كم‌تر كسي است كه پس از خواندن اثار نويسنده‌گاني نظير فاكنر، همينگوي، جان‌اشتاين‌بك، مارك‌ تواين، سالينجر، كارور و ... احساس نكند كه نگاهش به دنيا تغيير كرده و به كشفياتي لذت‌بخش در باب زندگي نائل گشته است. من گاهي پس از خواندن اين آثار، احساسي را پيدا مي‌كنم كه مثلاً پس از خواندن اشعار حافظ دارم؛ اين‌كه چه‌طور يك انسان توانسته چنين چيزي خلق كند و يا چينين فضايي را تجربه كند؟

خواندن «صيد قزل آلا در آمريكا» از ريچارد براتيگان ـ نشر «ني»، با ترجمه‌ي زيباي«هوشيار انصاري‌فر» ـ  براي من اما همه‌ي اين تجربه‌ها را به همراه نداشت. شكل روايت البته جالب بود، و بخصوص آن نگاه سر بالا را هم در اين كار ديدم و ازش لذت بردم. نويسنده از تمام ظرفيت‌هاي دنياي داستانش، هر چند كم اهميت و پيش پا افتاده، براي انتقال ايده‌هايش استفاده مي‌كند. ما تمام افق پيش روي او را مي‌بينيم، با همه‌ي پستي و بلندي‌هايش؛ علايقش را مي‌شناسيم و آدم‌هاي دور و برش را؛ و جامعه‌اي را كه در آن زنده‌گي مي‌كند. اما با تمام اين اوصاف، يك چيزي هست كه همانند ديواري بين خواننده‌اي نظير من و «صيد قزل‌آلا در آمريكا» قد كشيده كه توان در گذشتن از آن نيست.  اين «همانند ديوار»، بومي بودن شديد اين داستان و تعلقش به يك فرهنگ خاص است.  به نظر مي‌رسد خواننده‌ي اين كتاب اگر پرورده‌ي فرهنگ آمريكا و آشناي تاريخ اين كشور نباشد، لذتي از آن نخواهد برد.

صيد قزل‌آلا در آمريكا، سرشار است از ارجاعات فرا متني ـ در حد يك كلمه و يا يك جمله ـ  و اشارات به عناصر مثبت و منفي‌اي كه فرهنگ معاصر آمريكا را شكل داده‌اند. دريافتن اين حجم از اطلاعات و دريافتن نوع تأثيري كه هر يك از اين موارد بر زنده‌گي مردم آن ديار گذاشته است، تقريباً براي امثال من ناممكن است.(بديهي است كه تلاش مترجم براي توضيح و رمز گشايي از اين اشارات در حواشي كتاب، گرهي از كار فروبسته‌ي ما نمي‌گشايد. چرا كه تا روح يك داستان درك نشود، لذتي از خواندن آن حاصل نخواهد شد.)

  درباره‌ي شكل روايت هم  روشن است كه لذت از شكل و نحوه‌ي روايت، وقتي معني پيدا مي‌كند كه خواننده با محتواي آن ارتباط برقرار كرده باشد و مناسبت‌هاي آن دو را دريافته باشد!

در پایان بد نیست یکی از تشبيهات خيال انگيز این کتاب را از صفحه‌ي 52 با هم بخوانیم: تنم مثل فوج پرنده‌اي بود نشسته بر رشته‌اي از سيم‌هاي تلفن كه بر روي تمامي دنيا كشيده شده است؛ و ابرها با احتياط سيم‌ها را بجنبانند.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت توسط |

 

نمي‌دانم چه‌گونه است كه گاهي خواندن كتابي تبديل مي‌شود به يك خاطره همچون خاطراتي زيسته شده. براي من كه اين اتفاق خيلي كم پيش مي‌آيد. حالا و در اين روزها اما احساس مي‌كنم يك بار ديگر اين اتفاق برايم رخ داده است و كتابي بنا دارد براي مدتي طولاني، جزو خاطرات شيرينم باشد. مجموعه داستان «باغ‌هاي شني» را انتشارات «نيلوفر» در نمايشگاه كتاب امسال عرضه كرده بود. اين كتاب كه در ادامه‌ي مجموعه‌ي «شهرزاد» ـ به انتخاب بنياد هوشنگ گلشيري ـ منتشر شده است، شامل پنج داستان از «حميدرضا نجفي» 42 ساله است؛ «دو، دوسر»، «گم‌شده در آفريقا»، «پيش»، «دم آخر» و «مخلَص.» (همين‌جا البته حساب داستان «دم آخر» را از ديگر داستان‌ها جدا مي‌كنم و مي‌گويم كه آن را زياد نپسنديدم و دليلش هم اين كه داستان انتظاراتم را برآورده نكرد.)

اولين مشخصه‌ي داستان‌هاي اين كتاب، كه البته بسيار مرعوب كننده نيز هست، زبان و لحنِ خاص و حاشيه‌اي شخصيت‌هايش است؛ شخصيت‌هايي كه خود ويژه‌گي ديگر اين مجموعه‌اند. شخصيت‌هايي كه عليرغم قيافه‌هايشان، به شدت انسان‌اند و داراي عواطفي كه هيچ كس آن را جدي نمي‌گيرد. اين آدم‌ها فرهنگ خاص خود را دارند و ما تا اين فرهنگ را درك نكنيم، آنان را نيز درك نخواهيم كرد. آقاي نجفي در اين مجموعه دست ما را مي‌گيرد و به جهان آدم‌هايي مي‌برد كه كم‌تر با آن‌ها دمخور بوده‌ايم، يا لااقل كم‌تر خواسته‌ايم بشناسيمشان. من مطمئنم لذتي كه از خواندن داستان‌هايي نظير «دو، دوسر» و «گم شده در آفريقا» نصيبم شد، به اين زدوي‌ها تكرار نخواهد شد. (اين يك تجربه‌ي شخصي است.) فضاها و آدم‌هاي ساخته شده در اين دو داستان و البته داستان‌هاي ديگر، عموما دقيق و جان‌دار هستند. درباره‌ي كليت زبان هم اگر چه معتقدم مجموعه را بسيار جذاب كرده است، به نظرم در برخي مواقع مي‌شد ملايم‌تر با آن برخورد كرد.

در پايان فقط مي‌ماند يك حسرت كه البته اين ديگر به شكل ارائه‌ي كتاب برمي‌گردد و مسئوليت ناشر در قبال آن. بي‌ترديد نشر «نيلوفر» يكي از حرفه‌اي‌ترين ناشران كشورمان است؛ اما نمي‌دانم به چه دليل در صفحه آرايي و ويرايش اين كتاب سهل‌انگاري‌ها و بي‌مبالاتي‌هايي به خرج داده كه حتي كم‌تر از آن نيز از ناشري با اين سابقه و اعتبار پذيرفته نيست. (و شكي هم نيست كه هيچ كس در اين ميان به اندازه‌ي نويسنده‌اي كه سال‌ها زحمت كشيده تا اثري درخور خلق كند، از اين اهمال‌كاري‌ها رنجيده خاطر نخواهد ‌شد.) 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت توسط |

 

بزرگ علوي حالا ديگر تبديل شده به يكي از كلاسيك‌هاي ما. امروزه ديگر نمي‌توان از داستان فارسي حرف زد و نامي از بزرگ علوي نبرد. اين روزها كه دوباره «چشم‌هايش» را مي‌خواندم، ديدم اگر مثلاً يك منتقد سمج بيايد و به اين رمان گير بدهد، حتماً كاستي‌هاي زيادي را رو خواهد كرد كه بي‌رودربايستي نمي‌توان از آن‌ها گذشت. اما نمي‌دانم برخي كارها چه ويژگي‌اي دارند كه عليرغم مشكلات‌شان ـ مشكلاتي كه در شرايط عادي نمي‌توان آن‌ها را ناديده گرفت ـ همچنان به دل مي‌نشينند و خود را به آدم تحميل مي‌كنند. شايد به خاطر همين ويژگي است كه چشم‌هايش در كنار ارزش‌هاي تاريخي‌اش براي ادبيات فارسي، همچنان به عنوان يك اثر تأثير گذار با قابليت‌هاي بالاي ادبي ـ هنري سرپا مانده است. بدون شك ساختن شخصيت‌هايي نظير «ماكان» و «فرنگيس»، «خداداد» و «سرتيپ آرام» كار ساده‌اي نيست؛ همان‌طور كه نوشتن چنين رماني با آن مولفه‌هاي خاص كار هر كسي نيست. مسائلي كه در اين رمان مطرح مي‌شود، عموماً مسائل مردم ايران در صد سال اخير است كه البته علوي آن‌ها را در دل ماجرايي خواندني و تأثير گذار گنجانده است.

نكته‌ي آخر: در پايان نمي‌توانم درباره‌ي عكسي كه «مريم زندي» از علوي گرفته و روي جلد كتاب كار شده، حرفي نزنم. اين عكس اگر چه در شرايط عادي هم يك كار برجسته است، اما وقتي روي جلد «چشم‌هايش» مي‌آيد ـ با آن نگاه بهت‌زده‌ي علوي ـ ظرفيت بالايي براي تفسير و تأويل پيدا مي‌كند.

براستي در افق ديد بزرگ علوي چيست كه او را چنين مبهوت كرده است؟

به احتمال زياد او رمان چشم‌هايش را نوشته تا پاسخ اين سوال را داده باشد!

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت توسط |

نقد محمدحسین محمدی بر مجوعه داستان می مانم پشت در امروز در روزنامه جام جم چاپ شده. این نقد را می توانید در پشتدر بخوانید. دیروز هم در کانون ادبیات جلسه نقد این مجموعه بود که نقد "محمدرضا گودرزی" بر آن، به خصوص داستان "پرده‌ي قرمز" را هم مي‌توانيد در همان پشت در بخوانيد.

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت توسط |