در يك كلام حقيقت اين است كه گاهي پس از خواندن داستان يا رماني به شدت دلم ميخواهد چند جمله، و فقط چند جمله، دربارهي آن بنويسم. اين تمام دليل من است براي روبهراه كردن اين وبلاگ. به عبارت ديگر ميشود گفت اينجا محلي است كه در آن داستانها و رمانهايي را كه به شكلي جذبم ميكنند، معرفي خواهم كرد؛ البته اين معرفي هم ميتواند با نوشتن بخشي از اثر باشد ـ مانند پست افتتاحيه ـ هم نوشتن نظر خودم. در هر حال اميدوارم بتوانم از پس كار بربيايم.
چند روز پيش كه تهران بودم، كتاب جديد «حسين مرتضائيان آبكنار» را در كتابفروشي نشر «ثالث» ديدم و بعد از كمي سبك سنگين كردن، خريدم. با اينكه چند كتاب خوب ديگر هم در آن روز خريده بودم، اما وقتي رسيدم خانه و زنگ مطالعه خورد، «عقرب روي پلههاي راهآهن انديمشك يا از اين قطار خون ميچكه قربان!» را دست گرفتم. بعد از پايان داستان آبكنار، داستان من تازه شروع شد؛ همهي آن تصاوير مهيبي كه در طول ماجرا به دليل فضاي خاص داستان از كنارشان به راحتي و بيتفاوت گذشته بودم، يكباره در برابرم جان گرفتند و بايد اعتراف كنم كه تا اين ساعت كه تقريباً سه روز از آن لحظه ميگذرد، هنوز رهايم نكردهاند. بدون هيچ توضيح ديگري ـ تا همينجا هم زياد حرف زدهام ـ يكي از آن تصاوير را در برابر شما ميگذارم:
ص20
جلوترها چند شلوار خاكي آمدند وسط جاده و دستهايشان را بالا گرفتند و ضربدري رو به آيفا تكان دادند.
گفت: نگه ميداري؟
راننده مجبورشد بايستد. تا ترمز كرد همه به آيفا آويزان شدند و پريدند بالا. يكي دو نفر هم تقلا كردند تا روي صندلي جلو بنشينند، اما جا كم بود و فقط يكيشان جا شد و آنيكي همانطور به دستگيرهي در آويزان ماند و آيفا دوباره راه افتاد.
از آينهي بغل، سرباز آويزان را ميديد كه تقلا ميكرد تا خودش را سفت نگه دارد. اما دستهايش كش آمده بود و نوك پاهايش كشيده ميشد روي زمين.
سربازي كه كنارش نشسته بود، هيچ حرف نميزد و فقط زل مانده بود به جلو. پوست صورتش خاكي بود و لبهايش از تشنگي باد كرده بودند و كلفت شده بودند. سرباز آرام سرش را گذاشت روي شانهي او و چشمهايش را بست.
راننده گفت: تشنهشه. سه روزه آب نخورده!
به آينه كه نگاه كرد، جاده تيرهتر شده بود. سرباز آويزان يكهو دستهايش كنده شد و باد بردش. سر چرخاند و سربازهاي ديگر را ديد كه پشت آيفا روي هم تلنبار شدهاند و معلوم نبود اينهمه دست و پا و سر مال كدامشان است.
شانهاش خشك شده بود. گفت: خوابيد.
راننده گفت: فكر كنم مرده.
بعد پايش را از روي گاز برداشت و خم شد و در سمت او را باز كرد. دستش را گذاشت روي شانهي سرباز مرده و زيرلب چيزي خواند و هلش داد و سرباز افتاد پايين. در را بست و باز دو دستي چسبيد به فرمان.