تبليغاتX
خط به خط

 

خب، من هم نادر ابراهيمي را از نزديك ديده بودم. اصلاْ او اولين داستان نويسي بود كه از نزديك ديدم. كم‌كم شروع كردم به خواندن كارهاش و كم‌كم هم شيفته‌اش شدم؛ شيفته‌ي نثر سالم و صادق و آهنگين و كوبنده‌اش؛ و اين كوبنده‌گي حتي درعاشقانه‌هايش هم به چشم مي‌آيد. نادر ابراهيمي، براي من يك شروع توفاني بود. و البته چه كسي مي‌تواند همچو مردي را ببيند و مغلوبش نشود. من مي‌گويم مغلوبش نشود، اما نادر ابراهيمي هيچ دوست نداشت كسي مغلوب او شود. ابراهيمي دوست داشت همه كس رشد كنند و قامت برافرازند و او از تماشاي آن قامت‌هاي سرافراز لذت ببرد. شخصاً در برخوردهايم با آقاي نادر ابراهيمي دو آدم متفاوت را می دیدم؛ يكي نويسنده‌اي پركار و خسته‌گي ناپذير و البته هنرمند و خلاق، و ديگري شخصيتي جسور، با اعتماد به نفس بسيار بالا، خوش‌مشرب و خوش محضر، بي‌باك و اميدوار؛ مردي كه رستگاري را در كار و تلاش شبانه روزي مي‌ديد وبس!

من تقريباً يك سال در كلاس‌هاي داستان او شركت كردم. روزهائي كه براي رسيدن‌شان لحظه شماري مي‌كردم. وقتي وارد كلاس مي‌شد، انگار موجي از انرژي را با خود به درون مي‌آورد. مي‌ايستاد كنار ميزش و چاي داغ مي‌خواست. از بچه‌ها احوال مي‌پرسيد وبعد: چه كار كرديد تو اين دوهفته؟

داستان‌ها را جمع مي‌كرد و مي‌برد و اول جلسه‌ي بعد نظراتش را، كه ذيل‌شان يادداشت كرده بود، مي‌خواند و در اين ميان غوغائي به پا مي‌شد اگر به داستاني درست برخورده بود. چنان تشويقي مي‌كرد كه همه باور مي‌كرديم يارو نويسنده شد رفت پي كارش! يادم است يك‌بار دوستي افغاني داستان كوتاهي نوشته بود و داده بود به استاد. اولِ جلسه‌ي بعد، تا از در وارد شد، گفت: محمد سرور تقوي كدام‌تانيد؟

گفتيم: هنوز نيامده!

نگاه كرد تو چشم تك‌تك‌مان و گفت: خب، كلاس را شروع نمي‌كنيم تا او بيايد!

تقوي آن روز با يك ربع ساعت تأخير آمد. استاد بهش گفت: تو كه اين‌قدر خوب داستان مي‌نويسي، چرا دير سر جلسه حاضر مي‌شي؟

تقوي البته هنوز از ذوق‌زدگي استاد به خاطر داستانش بي‌خبر بود. عذر خواهي كرد و آمد نشست. استاد داستان دو صفحه‌اي او را گرفت دستش و آورد دو دستي تقديمش كرد و گفت: بخوان، نويسنده‌ي جوان!

تقوي داستان را خواند و بعد استاد در تحليل و تعريفِ آن داستان سنگ تمام گذاشت. ماجرا گذشت و رسيديم به جلسه‌ي بعد. استاد دوباره تا وارد كلاس شد، گفت: تقوي آمده؟

تقوي آمده بود. استاد گفت: با يك ناشر صحبت كردم براي چاپ كتابت. شش ماه فرصت داري مجوعه‌ات را برساني!

و اين‌طور بود كه كلاس‌هاي او براي ما شدند خاطره‌اي ماندني و از ياد نرفتني. شخصاً از آقاي نادر ابراهيمي چيزهاي زيادي آموختم كه نوشتنِ داستان كم‌ترينش بود. براي همين، عليرغم دلتنگي الآنم، مطمئنم در آينده بيشتر برايش دل‌تنگ خواهم شد. پس خوشا «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم» و خوشا«آتش بدون دود»!

روحش شاد.     

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت توسط علي‌اصغر عزتي پاك |

 

بنابر توصيه‌ي با منظور دوستي، امروز رفتم فيلم سينمائي «به همين سادگي» را ديدم. واقعيت اين‌كه اتفاقات اين فيلم به طرز غريبي گيجم كرد. پس، ماجرا هي پيشتر رفت و من عقب نشستم. عقب نشستم و اين عقب نشيني منفعلانه ادمه داشت تا اين‌كه فيلم به يك‌چهارم پاياني خود نزديك شد. اين‌جا ديگر اما جائي بود كه ناچار و از سر اجبار ايستادم تا فيلم آن‌چه را بايد با من انجام بدهد. اتفاقاتي كه در اين فيلم مي‌افتند، از اين قرارند: درونمايه‌ي آن عين درونمايه‌اي است كه من چند سال پيش آن را دست‌مايه‌ي نوشتن داستان كوتاه«پرده‌ي قرمز» قرار دادم. ( روشن است كه اين اتفاق چندان عجيب نيست.) شخصيت‌هاي اصلي اين داستان، درست مشكلاتي را باهم و با خودشان دارند كه شخصيت‌هاي داستان من دارند. (باز هم اتفاق عادي است.) اما شگفتي از اين‌جا آغاز مي‌شود كه نام زن فيلم«طاهره» مي‌شود و نام مردش«امير»؛ نام‌هائي كه شخصيت‌هاي داستان من هم دارند! و اين توارد غريب وقتي غريب‌تر مي‌شود كه به جزئيات مشترك اين دو داستان مي‌رسيم: ماجرای پنجره و مرد همسايه؛ انتظار آزارنده‌ي طاهره براي آمدن امير؛ دو كودك دبستاني؛ تلفن مشغول امير يا صداي زن(در داستان من زن اپراتور، در داستان فيلم منشي زن)؛ خوراكي بردن براي بچه‌ها(در داستان من سيب، در داستان فيلم شيريني و شير)؛ ماجراي خريد لباس براي امير( در داستان پيژامه، در فيلم پيراهن)؛ ماجراي عكس دوران ماه عسل(در داستان كنار جاده‌اي خاكي، در فيلم در مشهد)، جالب اين‌كه مردهاي هر دو داستان از اين سفر خاطره‌ي چنداني ندارند! قسمت آرايش طاهره و ورانداز كردن خود جلوي آينه؛ انداختن ملافه‌ي تازه روي تخت؛ توجه موکد طاهره در داستان و فیلم به روشنائی آویزان از سقف؛ بهانه‌تراشي‌هاي امير براي دير آمدن يا تا پايان نيامدن، و غذاي بي‌جهت آماده‌ي امير و پايان‌بندي همانند(در آن‌چه مربوط به طاهره است) و...

و من نمي‌دانم يك داستان كوتاه شش هفت صفحه‌اي چه بايد به يك فيلم سينمائي بدهد تا نویسنده اش و خودش شايسته‌گي اين را پيدا كنند تا توسط یک کارگردان یا فیلمانه نویسش دیده شوند و یا اصولا به حساب بیایند؟ و... نمي‌دانم!

 

توضيح‌: داستان «پرده‌ي قرمز»، در ضمن مجموعه داستان من با عنوان «مي‌مانم پشت در»، در سال 1384، توسط انتشارات «هزاره‌ي ققنوس»، تهران، به چاپ رسيده است. 

 

 

 

 

پرده‌ي قرمز

 

انگشت‌هاي كشيده‌ي طاهره حاشيه‌ي پرده‌ي قرمز را مي‌لغزند پايين و پرده كمي عقب مي‌رود. كوچه در روشناي جابه‌جاي چراغ‌هاي برق خلوتي هميشه‌گي‌اش را دارد. نسيم ملايم بهاري بي‌صدا در ميان شاخه‌هاي درخت‌ها مي‌پيچد و به نرمي تكان‌شان مي‌دهد. پنجره‌هاي ‌آن‌طرف كوچه تا جايي كه به چشم مي‌آيد روشنند و گاهي سايه‌هايي زنانه و مردانه از سويي به سويي مي‌روند و بر پرده‌‌ها نقش مي‌بندند. سايه‌اي به پنجره‌ي روبه‌رو ‌نزديك مي‌شود و شكلِ مرد مي‌گيرد. دست سايه كه مي‌رود براي كنار زدنِ پرده، انگشت‌‌هاي طاهره حجم نازك و نرم پارچه را رها مي‌كنند و كوچه مي‌ماند پشت قرمزي. طاهره بي‌حركت مي‌ايستد و سايه‌اش را بر روي پرده نگاه مي‌كند. با قدم كوتاهي كه به عقب برمي‌دارد سايه‌اش از پرده مي‌آيد پائين و مي‌رسد به تخت‌خواب. آهسته مي‌نشيند روي سفيدي ملافه‌اي كه چند لحظه پيش پهن‌كرده. سرش را برمي‌گرداند و روشنايي آويزان از سقف را نگاه مي‌كند و بعد مي‌چرخد و باز به پرده نگاه مي‌كند. آرام دراز مي‌كشد روي تخت و چشمش پر مي‌شود از قرمزي. غلت مي‌خورد به وسط تخت. پشت ‌و رو مي‌افتد و صورتش را فرو مي‌برد در كاسه‌ي دست‌ها. كاسه‌ي دست‌ها پر مي‌شود از هرم نفس‌هايش. نفس‌ها پوست نرم و مرطوبش را گرم مي‌كند. احساس خفه‌گي مي‌كند. دوباره غلت مي‌زند و نيم خيز مي‌شود و پس از لحظه‌اي مكث مي‌نشيند. دور و بر اتاق را از نظر مي‌گذراند تا به رخت‌آويز مي‌رسد و پيژامه‌ي امير كه گفته ‌بود:«شيري رنگ باشد، وگرنه نمي‌پوشم!» و او كه فكر مي‌كرده بايد يك روز تمام وقت بگذارد تا چيزي بخرد كه باب سليقه‌ي امير باشد، در اولين فروشگاه آن را پيدا كرده بود. بلند مي‌شود و آهسته راه مي‌افتد و از اتاق مي‌رود بيرون. از هال مي‌گذرد و مي‌رود به اتاق بچه‌ها كه بي‌سر و صدا هستند. پسرك وسط اتاق دراز كشيده و مشق مي‌نويسد. دخترك نشسته است ميان تخت‌خوابش و چشم دوخته است به حركت مداد برادرش بر روي كاغذ. با آمدنش هر دو نگاهش مي‌كنند. مي‌رود مي‌نشيند كنار دخترك روي تخت. دستش را مي‌اندازد روي شانه‌ي دختر و مي‌گويد:«تو كه هنوز بيداري كه!»

نگاه دختر دوباره رفته است به دفتر مشق. مي‌گويد:«خوابم نمي‌آد!»

طاهره خم مي‌شود و صورت‌دخترك را مي‌بوسد. سرخي تند لب‌هايش در جاي بوسه مي‌ماند. طاهره لبخند مي‌زند و با انگشت‌هايش سرخي را پخش مي‌كند روي گونه‌ي دختر. دختر به روي خودش نمي‌آورد؛ اما پسرك راست نشسته و زل زده به حركت ‌انگشت‌هاي مادر روي صورت خواهرش. گونه‌ي دخترك ارغواني ملايم مي‌شود. طاهره خم مي‌شود و سمت ديگر صورت دخترك را مي‌بوسد و بعد دوباره انگشت‌ها را جفت مي‌كند و مي‌كشد بر سرخي روي گونه‌. دست كه برمي‌دارد چهره‌ي دختر بر افروخته شده. مي‌خندد و دخترك را بلند مي‌كند و مي‌برد جلوي آيينه. دختر با ديدن صورتش لبخند مي‌زند. طاهره مي‌پرسد:«خوشگل شدي نه؟»

دخترك با سر مي‌گويد كه شده. طاهره برش مي‌گرداند و مي‌گذاردش روي تخت و رو به پسرك مي‌گويد:«تو مشق‌هات تمام نشده هنوز؟»

پسرك مي‌گويد:«آخريشه!»

طاهره مي‌گويد:«زود تمامش كن كه ديگه وقت خوابه!» و بدون اين‌كه مكثي كند مي‌پرسد:«چيزي مي‌خوريد!» و اول به دختر و بعد به پسرك نگاه مي‌كند.

‌پسر مي‌گويد:«مثلاً چي؟»

طاهره كمي فكر مي‌كند و بعد بي‌اين‌كه چيزي بگويد بلند مي‌شود و از اتاق مي‌رود بيرون. از هال مي‌گذرد و مي‌رسد جلوي در آشپزخانه. صداي آهنگِ تلفن مي‌پيچد توي فضاي هال. كج مي‌كند به كنجي كه تلفن قرار دارد. تا برسد كنار ميز تلفن، ريتم آهنگ تندتر شده است. گوشي بي‌سيم را بر مي‌دارد و شماره‌ي روي نمايش‌گر را نگاه مي‌كند. دكمه‌ي مكالمه را فشار مي‌دهد. مي‌گويد:«قرار بود تو الآن خانه باشي!» دمي ساكت مي‌ماند و بعد مي‌گويد:«سلام!» صدايش سنگين مي‌شود:«گفتي تا يك ساعت و الآن دوساعت گذشته. اصلاً بگو ببينم تو كجايي؟» مي‌رود سمت آشپزخانه. مي‌گويد:«نگو كار كه كفري مي‌شم!» از در آشپزخانه مي‌گذرد. مي‌گويد:«نه، بيدارند هنوز.» در يخچال را باز مي‌كند:«به گفتنِ من نيست. خوابشان بيايد مي‌خوابند.» از سبد ميوه دو سيبِ سفيد بر‌مي‌دارد و درِ يخچال را مي‌بندد:«من پرسيدم كجايي الآن تو؟» سيب‌ها را مي‌گذارد روي ميز و مي‌رود از جا ظرفي پيش‌دستي بردارد:«اين همكار اسم ندارد؟» پيش‌دستي را مي‌گذارد روي ميز و سيب‌ها را يكي يكي مي‌چيند داخل آن:«خيلي خب؛ حالا بالاخره مي‌خواي بيايي يا نه؟» دو تا كارد مي‌گذارد توي پيش‌دستي:«پس تا نيم ساعت ديگه خانه‌اي!» برمي‌گردد و تكيه مي‌دهد به لبه‌ي ميز:«از همين حالا نيم ساعت!» و گوشي را از گوشش جدا مي‌كند و مي‌گيرد جلوي صورتش و«زود بيا» را مي‌كشد و بلند توي دهني مي‌دمد. دكمه‌ي قطع مكالمه را فشار مي‌دهد. چند لحظه خيره‌ي گوشي مي‌ماند و بعد با حال خوشي كه در چهره‌اش پيدا و ناپيدا مي‌شود روي پنجه‌هاي پا چرخي مي‌زند و پيش‌دستي را برمي‌دارد و از آشپزخانه مي‌رود بيرون. وسط هال دمي پا به ‌پا مي‌شود كه گوشي را همراهش داشته باشد يا بگذارد سرجايش؛ تصميم مي‌گيرد با خودش ببرد. وارد اتاق كه مي‌شود؛ بچه‌ها نگاهش مي‌كنند تا پيش‌دستي را بگذارد روي زمين. پسرك مي‌پرسد:«بابا بود؟» دخترك به طاهره مجال نمي‌دهد:«خب آره بابا بود. تا نيم ساعت ديگه هم مي‌آد.»

طاهره لبخند به لب مي‌گويد:«سيبتان را كه خورديد مي‌گيريد مي‌خوابيد، خب؟» و خم مي‌شود يك بار ديگر دختر را مي‌بوسد. براي بوسيدن پسرك كه مي‌رود، پسرك دست‌هايش را مي‌گذارد روي گونه‌هايش. طاهره لحظه‌اي مردد مي‌ماند و بعد صورتش را پيش مي‌برد و مي‌گويد:«پس تو مامان را ببوس!»

پسرك مي‌بوسد. طاهره قد راست مي‌كند و مي‌گويد:«حالا سيبتان را بخوريد و بخوابيد.»

از اتاق بچه‌ها مي‌رود بيرون. جلوي در اتاق خواب مي‌ايستد و فكر مي‌كند غذاي امير را گرم كند يا نه؟ نمي‌تواند تصميم بگيرد و داخل اتاق مي‌شود. در را پشت سرش تا نصفه مي‌بندد. رو به پنجره جلو مي‌رود و به وسط‌هاي اتاق كه مي‌رسد مي‌ايستد. نيم‌چرخي دور خودش مي‌زند بر‌مي‌گردد و مي‌نشيند روي صندليِ جلوي ميز آرايش. تلفن را مي‌گذارد روي ميز و دست‌ها را چپ و راست مي‌گذارد روي شانه‌هاي عريانش كه سفيدي‌شان را بندهاي قيطاني پيراهن خط كشيده است. خم مي‌شود تا نزديك ‌آينه. لب‌ها را خيس مي‌كند و مي‌مالد روي هم تا سرخي‌شان دوباره يك‌دست و تازه ‌شود. عقب مي‌نشيند و تكيه مي‌دهد به پشتيِ صندلي و چشم مي‌دوزد به سقف. چند نفس بلند مي‌كشد و دست‌ها را از روي شانه‌ها سر مي‌دهد پائين و مي‌برد پشت صندلي و درهم قفل‌شان مي‌كند. امير مي‌گويد:«بد نيست! رنگ سفيد بهت مي‌آد.» نگاهش را از سقف مي‌گيرد و دوباره در آينه خودش را مي‌بيند. موهاي سياه روي پيشاني تاب خورده‌اند و برگشته‌اند به عقب. چشم‌ها با خط سياهِ حاشيه‌ي پلك‌ها درشت‌تر به نظر مي‌آيند. پيراهن سفيد صورتش را روشن‌تر كرده است. نگاهش از آينه مي‌رود بيرون و به ديوار بالاي تخت مي‌رسد. بلند مي‌شود و با يكي دو قدم مي‌رسد به قابِ عكسِ دونفره‌اي كه آويخته شده به ديوارِ بالاي تخت؛ همراه امير در ميان جاده‌اي خاكي ايستاده‌است و پشت سرشان سرو‌هايي بلند قد كشيده‌اند. دست او از زير چادر درآمده و از پشت رفته بر شانه‌ي مخالف امير. سرش خم شده روي شانه‌ي نزديك. نگاه امير جدّي و سنگين است و نگاه خودش آرام و ساده.

قاب عكس را از ديوار جدا مي‌كند مي‌چرخد و مي‌نشيند روي تخت. قاب را مي‌گذارد روي پاها و نگاه مي‌كند به نگاه‌ها و چهره‌ي خودش و امير. امير مي‌گويد:«يعني چه عيبش چيه؟ تو هنوز هم دست از اين رفتارهاي دخترانه برنداشته‌اي؟» طاهره مي‌خندد:«چرا! برنداشته‌ام!» امير ديگر بايد مي‌خنديد. چند روز بعد عكس بزرگ مي‌شود و براي هميشه جا خوش مي‌كند بالاي تخت‌خوابشان‌. امير مي‌گويد:«حسِّ خاصي برام ندارد!»

بلند مي‌شود و قاب را بند مي‌كند به ديوار. دوباره مي‌نشيند روي تخت و بعد دراز مي‌كشد. به پرده نگاه مي‌كند و بعد به چراغ سقف. نور چشم‌هايش را مي‌زند. پلك‌ها را بر هم مي‌گذارد. چهره‌اش آرام مي‌شود و بعد نرم‌خندي آن را مي‌پوشاند. خنده رفته رفته عميق‌تر مي‌شود. چشم‌ها را باز مي‌كند و غلت مي‌زند و سرش را مي‌گيرد بالا. دست‌هايش را ستون چانه مي‌كند و زل مي‌زند به عكس. وقتي عكاس دكمه‌ي دوربين را فشار داده بود، او صداي آهسته‌اش را پچ‌پچ كرده بود دمِ گوش امير:«ديدي عمل شنيعي نيست!»

صداي اتومبيلي كه وارد كوچه شده از جا بلندش مي‌كند. مي‌رود پشت پنجره و گوشه‌ي پرده را عقب مي‌زند. چيزي ديده نمي‌شود. پرده را عقب‌تر مي‌كشد. اتومبيل جلوي درب پاركينگِ يكي از همسايه‌ها توقف كرده كه حالا صداي بوقش هم بلند مي‌شود. وقتي مي‌خواهد پرده را بيندازد چشمش مي‌افتد به پنجره‌ي روبه‌رو؛ دستي كناره‌ي پرده را رها مي‌كند و تند عقب مي‌كشد. طاهره پرده را مي‌‌اندازد و به سايه‌اش كه هم‌قد خودش روي پرده ايستاده است نگاه مي‌كند. با همان نگاه يكي دو قدم به عقب بر‌مي‌دارد و سايه‌اش از پرده پائين مي‌آيد. مي‌چرخد و مي‌رود طرف درِ اتاق. از اتاق خارج مي‌شود و مي‌رود به اتاق بچه‌ها. هر دو روي تختشان دراز كشيده‌اند و نفس‌هاي‌ منظم مي‌كشند. چهره‌ي دخترك با گونه‌هاي گل‌انداخته دل‌نشين‌تر شده است. لبخند به لب بي‌صدا جلو مي‌رود و پيش‌دستي را كه پوست‌هاي كلفت گرفته ‌شده‌ي سيب پُرش كرده‌اند برمي‌دارد. چراغِ ‌خواب را روشن مي‌كند و مهتابي‌ها را خاموش. از اتاق خارج مي‌شود و در را به نرمي مي‌بندد. پيش‌دستي را مي‌برد مي‌گذارد روي ديوارك آشپزخانه و پس از ترديدي كه چكار كند، راه مي‌افتد به طرف اتاق خواب و تلقن را از روي ميز برمي‌دارد. شماره‌ي امير را مي‌گيرد. روي پنجه‌ي پا چرخي مي‌زند و بر‌مي‌گردد به هال. گوشي امير مشغول است. به ساعت نگاه مي‌كند؛ يك ربع از نيم‌ساعتِ وعده شده گذشته است. شماره را دوباره تكرار مي‌كند. پيغام اشغال توسط خانمي با صداي زير يك بار ديگر تكرار مي‌شود.

برمي‌گردد به اتاق خواب. جلوي آينه مي‌ايستد و قامت خودش را ورانداز مي‌كند. امير مي‌گويد:«اگه قدت يك كم بلندتر بود!» و با دست دايره‌اي توي هوا مي‌كشد:«اين‌جوري ديده نمي‌شدي!» طاهره دست مي‌گذارد روي شكمش و فشار مي‌دهد. نفسش را حبس مي‌كند و شانه‌ها را بالا مي‌كشد و روي پنجه‌هاي پا بلند مي‌شود. بالا تنه‌اش صاف مي‌شود و پيشاني‌اش مي‌رسد به خطِّ افقي بالاي آينه. نفسش را كه رها مي‌كند و دستش را كه از روي شكم بر‌مي‌دارد و پاشنه‌ها را كه مي‌گذارد روي زمين، حلقه‌ي نه‌خيلي بر‌آمده‌ي شكم دوباره از زيرِ پيراهنِ سفيد خودنمايي مي‌كند. از قاب آينه بيرون مي‌رود و پا مي‌گذارد روي تخت و مي‌خزد كنار پنجره. گوشه‌ي پائين پرده را عقب مي‌زند. پرده‌ي پنجره‌ي رو‌به‌رو كامل باز شده است و اتاق ديگر روشن نيست. دستش را پس مي‌كشد. دمي به همان حال خيره مي‌ماند به پرده و به شبهي فكر مي‌كند كه يك‌آن در تاريكيِ پشت پنجره‌ي روبه‌رو به چشمش آمده است. بلند مي‌شود و با قدم‌هايي كُند مي‌رود نزديك ميزِ آرايش. دست كه مي‌برد گوشي تلفن را بردارد، زيرچشمي به قيافه‌ي خودش در آينه نگاه مي‌كند اما در خودش چيزي نمي‌بيند كه دوباره بايستد به تماشا. گوشي را برمي‌دارد و تند مي‌چرخد و مي‌رود مي‌نشيند روي تخت. گوشي را مي‌گيرد جلوي صورتش و زل مي‌زند به دكمه‌هاي آن. كم‌كم انگشت‌هايش شل مي‌شوند و گوشي از ميان دستش سر مي‌خورد و مي‌افتد زمين. پاهايش را از لبه‌ي تخت جمع مي‌كند و دراز مي‌كشد روي تخت و نگاهش را مي‌دوزد به قرمزي پرده.

 

اُرديبهشتِ84

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت توسط علي‌اصغر عزتي پاك |